تبليغاتX
مسیله


مسیله
مطالب ادبی وتاریخی و...
" نه بر مرده بر زنده باید گریست".
موضوع: سه شنبه بیستم بهمن 1388 14:19
 

 ...و آن روزکه امیر کبیر گریست.

 در سال 1264 هجری قمری، یعنی درست در حدود 166 سال پیش نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واكسیناسیون به فرمان امیركبیر آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجوانانی ایرانی را آبله‌كوبی می‌كردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌كوبی به امیر كبیر خبر دادند كه مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واكسن بزنند! به‌ویژه كه چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود هنگامی كه خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر كسی كه حاضر نشود آبله بكوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می كرد كه با این فرمان همه مردم آبله می‌كوبند.
Free Image Hosting

 اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود كه فرمان امیر را بپذیرند. شماری كه پول كافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌كوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند كه در همه‌ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سی‌صد و سی نفر آبله كوبیده‌اند.

Free Image Hosting

 در همان روز، پاره دوزی را كه فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد كودك نگریست و آنگاه گفت: ما كه برای نجات بچه‌هایتان آبله‌كوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبیم جن زده می‌شود. امیر فریاد كشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینكه فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور كنید كه هیچ ندارم. امیركبیر دست در جیب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند كه فرزند او نیز از آبله مرده بود.

 Free Image Hosting

 این بار امیركبیر دیگر نتوانست تحمل كند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن كرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زمانی امیركبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند كه دو كودك شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌كردم كه میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است كه او این چنین های‌های می‌گرید. سپس، به امیر نزدیك شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان كه میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشك‌هایش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی كه ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم.

 Free Image Hosting

   میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نكوبیده‌اند. امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و كتابخانه ایجاد كنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌كنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم كه چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبیدن آبله بمیرند ...

 Free Image Hosting

  

 Free Image Hosting

 

 Free Image Hosting

 

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

عبرت از تاریخ
موضوع: یکشنبه بیست و هفتم دی 1388 13:29
 

 Free Image Hosting

دین داران و سیاستمداران خودسر:

(در دلجویی از اهانت به عکس امام ومسجد جماران و جایگاه و بیت امام(ره))

منصور دوانیقی به امام صادق(ع) گفت :"شنیده ام که این عصا که تو دردست داری عصای رسول خداست پیش آر تا بر آن بوسه زنم"

امام (ع) (قریب به این مضمون) فرمودند: من خود که گاه و بیگاه در بند توهستم فرزندرسول خدا می باشم ( بوسیدن چوب خشکی حاجت نییست).

Free Image Hosting

 

*******************************

من نه اهل برمکم  و نه قوم جعفر!

شاید تاکنون این حکایت زیبای تاریخی را به گوش خود شنیده  اما کمتر به مصدر آن توجه کرده باشیم. آورده اند روزی هارون الرشید خلیفه مقتدر عباسی و جعفر برمکی در انارستانی تفرج کنان می گشتند. هارون تمایل به خوردن انار کردند و جعفر از قلاب و سر و دوش خلیفه بالا آمده اناری درشت و آبدار چیدند و شکستند و خوردند و به باغبان انارستان و اناری به این کیفیت آفرین گفتند. در پس شاخه ها و درختان انبوه انار باغبان پیر که خود از برمکیان بود در  آنچه می گذشت و می دید تامل می کرد.برمکیان قومی ایرانی بودند که در دستگاه خلفای عباسی تا آن زمان دستی گشاده یافته بودند. هارون و جعفر برمکی قدم زنان به جایگاهی رسیدند که باغبان پیر در آنجا ایستاده بود و هارون پیشتر  آمده گفت: پاداش آن همه زحمت که برای این انارستان کشیده ای بگو تا  تو را پاداشی نیکو بفرمایم. و آن پیر روشن ضمیر و دور اندیش گفتند : به دیده می گذارم اگردستخطی به من بدهید که در آن نوشته باشید من باغبان نه اهل برمک و از برمکیان هستم و نه قوم جعفر برمکی!

هارون و جعفر برمکی هردو قهقهه زنان به این شوخی باغبان پیر خندیدند و هارون با کمی شوخیهای حاشیه ای و سر بسر جعفر برمکی گذاشتن دستخطی نگاشتند که : من نه اهل برمکم و نه قوم جعفر! و به پیر دادند و شوخی کنان از پیر باغبان گذشتند حکمت این کار باغبان آن هنگام آشکارشد که هارون و دستگاه طاغوتیش بر برامکه غضب کرده و بر تمام منسوبین و اطرافیان جعفر سخت گرفتند و آنان را به بند کشیده یا هلاک کردند تا این که به باغبان پیر رسیدند و او دستخط هارون را نشان داد که اصولا برمکی نیست و نسبتی با جعفر نیز ندارد و آنان که او را به خوبی می شناختند و تا دیروز برای همین نسبت قومی ش باجعفر جانبش را رعایت می کردند به این دستخط اکتفا نکرده او را  با دستخط به پیش هارون بردند و هارون از ذکاوت پیر تعجب کرده پرسیدند تو از کجا دانستی که سرانجام جعفر این خواهد بود که آن روز چنین امان نامه ای از من خواستید.

باغبان پیر : من در پشت درختان انار شاهد بودم که جعفر برای کندن انار از سر و دوش شما بالا رفتند و اعتنایی به آن قداستی که  مابه عنوان خلیفه و منسوب به خاندان پیامبر بودن( آنچنانکه شما می گویید) قایلیم  نکرد ند دانستم که روزی در روی تو خواهند ایستاد و چنین کسی مغضوب خواهد شد و دراین ایام هرکه مغضوب دستگاه شود اهل و بستگان و نزدیکانش نیز در امان نباشند و آن روز برای امروز خط امان گرفتم!

این حکایت تاریخی مثل شد و عبرتیست برای مردان شماره دو و سه ممالک دور.

   *******************************************************

باتشکر از نازک بینی و تذکر به جای دوستان و عرض پوزش این صورت قبیحه برداشتم من تسلط و جایگزینی یک درخت به جای درخت ضعیف تر مورد نظرم بود و دقت نکرده بودم اما ظرفا نکات دقیق تری دیده بودند و یاد آور شدند و برای همین هم این عکس را برداشتم.در بلاد دور چه حکایتهایی است.

*********************************************

Free Image Hosting

 

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

دلالت دل
موضوع: سه شنبه پانزدهم دی 1388 13:22
 

 "اگر دل دلیل است ..."

Free Image Hosting

 

Free Image Hosting

 

 Free Image Hosting

 

Free Image Hosting

 همیشه از سیاسیون و روشهای غیر انسانیشان نفرت داشتم.  كشتن سيدي مانند جدش و درايام عزاي جدش به قتل صبر اين را هرگز نديدند اما فرو افتادن بيرقي در آتش  كه اي بسا دستاويزي خود ساخته باشد سردست گرفتند حمله به حسينيه جماران و هتك حرمت امام و خانواده اش و بي حرمتي به اباعبدالله نمي بينند پاره كردن عكسي و نمايش تلويزيوني آن كه چه بي سليقه نيز اجرا كردند پيرهن عثمان مي كنند  پايين انداختن مسلمان از بالاي پل و عبور دادن چندباره ماشين آنهم عالما عامدا از روي انسان زنده نمي بينند صوت و كف و هوراي برادران و خواهران استيجاريشان را دربوق و كرنا مي كنند اين روزها آرزوي مرگ مي كنم ياران امام و خانواده امام مظلوم و مترود ند و هر يك در تدارك جلاي وطن. نظاميان همه مشكلات جامعه را با ديدگاه نظامي مي بينند و كشور را از اوج عزتمندي و اقتدار به آنچه مي بينيد رسانيدند. بديهيست آنجا كه رس امور و منظمات كشور را نيروهاي امنيتي به دست گرفتند رفتار امنيتي و بدبينيهاي خاص اين حرفه در امور جاري خواهد شد و هنگامي كه نظاميان صلاحيت دار امور شدند كشور را پادگاني بزرگ مي بينند و رفتار و فرهنگ پادگان در تمام زوايا از خود نشان مي دهند و معمار انقلاب همه اين خطرات را به چشم بصيرت ديده بودند كه از دخالت نظاميان در منظمات سياسي منع كرده بودند. از خط و نشان کشیدنها ی جدیدشان بوی خون می آید گو اینکه موج کشتار و ترور و ددمنشی در راهست.در روايتي خوانده بودم كه در آخرالزمان  سرزمين هاي اسلامي تاحد "جي" دچار تشتت و درهم برهم شدنست. اما اميدوارم تعبير آن چيزي نباشد كه مي بينم.

  ******************

 

Free Image Hosting

 

  هدیه تهرانی بر سر سفره شام رحیم مشایی.

"...همین یک شبو داریم..."

 

Free Image Hosting

 

 

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

شیعه ماه غم آمد...
موضوع: یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 13:25

۱- به بهانه بی احترامی به امام (ره)

به نام خدا

احتمال مي دهم كه پس از من براي انتقام جوئي از من ،

 به بعضي نزديكان و دوستانم تهمتها كه من آنها را ناروا مي دانم ،

بزنند و به آتشي كه بايد مرا بسوزاند آنان را بسوزانند و احيانا به

صورت دفاع از من انتقام مرا از آنها بگيرند.

 

                                                         امام خميني ره

                                         ۲۳/۸/۶۱

۲-به بهانه درگذشت حضرت ایت الله العظمی حاج شیخ حسینعلی منتظری 

Free Image Hosting

 

۲-به بهانه  شب یلدا

                                                                                  Free Image Hosting 

Free Image Hosting

Free Image Hosting

۳-شیعه ماه غم آمد         موسم ماتم آمد

 Free Image Hosting

 شیعیا بیا کز نو غره ی محرم شد      کوفه رفتن مسلم گوییا مسلم شد

یزید عنصری فاسد و  بی قید بود آشکارا نسبت به حرام و حلال دین خدا بی اعتنایی می کرد زنان شوهر دار را به هر وسیله از خانه بیرون کرده و با آنان بنای بدرگی می گذاشت شرابخواره و بوزینه باز بود در حکومت شیوه ی غیر مسلمین و بیشتر رومیان را داشت و در دستگاهش از مشاوران غیر مسلمان بهره می جست یزید که خود پرورشگاهش در حکومت معاویه و در دستان دایه و مربیان غالبا غیر مسلمان بود بسیار طبیعی بود که نسبت به تعالیم و اعتقادات اسلام پایبندی نداشته باشد به صلاحدید اطرافیانش خیال داشت تا بر امام حسین (ع)  دست یابد و او و یارانش را در مدینه و مکه یا هر جای دیگر دستگیر کند و پس از تشکیل مجلسی نمایشی از آن گونه مجالس که در حضور سر مبارک آن امام برگزار کردبه خیال خود امام را تخفیف و تحقیر و شخصیت آن بزرگوار را تخریب کند و در واقع برآیین اسلام و دین و دینداری که در آن فاصله کوتاه از تاریخ خود چنان نضج و نموی کافی نیافته بود  و چنان که پیدا بود افکار عمومی و مردم آن زمان نیز به سادگی پذیرا بودندتا همانگونه که به شهادت فرزند رسول خدا و یاری نکردنش تن دادند درهمان مجلس نقطه ی پایان بر دینداری گذارد و سپس امام را مانند عمو زاده و فرستاده اش مسلم ابن عقیل و هانی بن عروه و سفیر پاکبازش قیس ابن مسهر صیداوی غریبانه به شهادت برساندو  اگرهم نتوانست آنچنا ن که می خواهد امام را دستگیر کند او را در هر نقطه از حجاز و بادیه که بیابد به شهادت برساند . امام (ع) این نقطه را در یافته بود و تصمیم داشت آنان را دراین آرزوی نا صواب  نا کام گذارد و با سیر و سفر خود و اهلش از مکه به مدینه و از آنجا به عراق که مرکز حکومت پدرش امیر مومنان علی (ع)  و بعضا  از شیعیان او بودند و دعوی یاری داشتند واز اوطی نامه های بسیار خواسته بودند تا به آنجا برود و پیشوایشان باشداز مساعدت آنان بهره ببرد و به یاری دین خدا بپردازد و بادستگاه فاسد یزید مبارزه کندو آنچه از دین خدا را که تا آنزمان در حکومت معاویه وفرزندش یزید  انحراف یافته بود به طریق صواب و سیره ی جدش رسول خدا برگرداند.اگر در این راه شهید شد باز قاعده ی بازی آنچنان که یزید و اطرافیانش ترتیب داده بودند در جهتی پیش می رفت که تا حد زیادی امام (ع)  را به اهدافش می رسانید چیزی که یزید و اطرافیان سرمست از پیروزی خود بر سپاه اندک امام حسین (ع) وآن فاجعه و جنایت هولناک از درک آن عاجز بودند . شهادت امام می توانست موجی از بیداری در جامعه خمود و خاموش یا خسته  و ماتم زده  و بعضا کینه در دل از جنگهای متعدد و طولانی ایام خلافت و پس از آن به وجود آورداین موج عظیم درست از آن هنگامی آغاز شد که با شقاوت و سنگدلی با خاندان پیامبر رفتار کردند پیامبری که هنوز بسیاری از کسانی که به چشم خود اورا دیده و سخنش را شنیده بودند و علاقه و دلبستگیش به امام حسین (ع) می دانستند در بین مردم بودند و یا در سپاه آن امام معصوم به شهادت رسیده بودند کم نبودند کسانی که اخبار معصومین و پیامبر گرامی اسلام در خصوص کیفیت واقعه کربلا را به یاد داشتند و مرز حق و باطل را در آن اخبار می شناختند. کم کم صداها به لعن و نفرین و نفرت بلند شد. و این موج رفته رفته به دستگاه بیمار یزید رسید و آن را درهم نوردید.

                                         

                                                        *  *  * 

واقعه ی کربلا بسیار سوزناک و بی مانند بود. دشمن تمام شقاوت و بی رحمی خود را در آن به کار بست. و در این کار تاجایی پیش رفت که بر کودک نو نهال امام (ع) و تشنگی اهلبیتش ترحم نیاورد. هنگامی که صدای عباس (ع)"یا اخا ادرک اخاک..." یعنی ای برادر برادرت را دریاب  از نخلستان اطراف نهر علقمه شنیده شد همه این صدا را شنیدند حتی اطفال کوچک و لب تشنه خیام امام حسین (ع) که چشم به راه عموی دلاور خود با مشک پر آب بودند این صدا راشنیدند همه می دانستند عمویشان رفته تا شاید آبی از چنگ دشمن در آورد علقمه نهر کوچکی بود که آب از رودخانه فرات به پای نخلها می کشید بنابراین محلی که عباس می توانست از آنجا آب بردارد می شناختند امام حسین (ع) سراسیمه بر اسب نشستند و به سوی نخلستان شتافت در میان راه با دست و بازوی جداشده از تن برادر دلیرش برخورد ازاسب پایین آمد و آن را برداشت و به سوی جایی که از آنجا عباس با سر وروی وجسم خون آلود از اسب فرو افتاده بود شتافت با شمشیر افراشته متوجه پست همتانی که قصد او و جسم به خون نشسته برادرش کرده بودند حمله برد و هرکدام از گوشه ای گریختند.ضربت گرز آهنی و ضربات متعدد شمشیرها و سنان نیزه ها بر جسم عباس این فرصت را که امام بتواند برادرش را به خیمه ای که مخصوص شهدای جنگ بود و جسم پاک آنان را به آنجا منتقل می کردند برساند نداد شاید هم امام نخواست برادرش را با آن حال به میان اطفال منتظر ببرد برادر را در آغوش گرفت و گفتنیها به میان آورد این که کمرم شکست اینکه نشانه لشکرم بودی و با شهادتت جمعیتها به پریشانی می انجامد و بسیار دردهای گفته و ناگفته که در دل داشتند...چگونه به فرزندان و زنان و کودکانش بگوید که عباس هم شهید شد برخاست بر اسب نشست به خیمه گاه آمد اگر تا این ساعت کسی بود که از حال پریشان و شکسته حالی حسین (ع) آنچه باید می دانست ندانسته بود . اگر همچنان چشمان ملتمس اطفال به راه برگشت عموی دلاورشان با مشک آب بود حسین به خیمه عباس رفت زبان گفتار حسین عاجز بود عمود میان خیمه را کشید و خیمه با تمام گستره اش فرو افتاد حسین با بغض در گلو گفتند دیگر این خیمه صاحبی ندارد صدای هلهله و شیون زنان و گریه ی کودکان تا به عرش خدا رسید..لاحول ولا قوه الا بالله العلی العظیم

 

 

                                                                

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

کوک خط فاصله
موضوع: دوشنبه نهم آذر 1388 14:10
 

Free Image Hosting

 

 

 تیر مژگان از   قفا می بارد   و   تدبیر  نیست

                 چشم می دوزیم و چشم ودل زدیدن سیر نیست

 گر چه با  ناز و  نگاهی  می فتد  ا ز  پا  ولی     

                  سیب  در افتادنش  از  شاخه   بی تقصیر نیست

تکیه برآتش بس چشم سیه  از ابلهی  است 

               جورچین   خواب   چشمان    قابل   تعبیر نیست 

تا  مباد  ابروي  خاموشت   برد   روزي   ز   راه

              مست خواب آلوده بي انديشه ي شمشير نيست

روزگاري شد  که جانم  بسته ي  موی  تو   بود

              هوش  از  سر  رفتگان   را  حاجت    زنجير نيست

نیم  کاسه جوش اين مي  برد  ازما  رنج  خواب

             ديگر  ای  ساقی نیاز ت   کاسه ای  در  زیر  نیست

پيچ  و تاب  و  ريسه  در كار كدوي  تنبل است

              ور  نه  همچون پسته ي  خندان  پی تزویر نیست

نغزيا  گويي  دگر   از  ما  نمي گیرد   حساب

               شير بي كوپال  و يال و بر كه  ديگر   شير نيست

كوك خط فاصله در  جان  ما  افتاده است

              درد  بي  دردي   و  گر نه  آنچنان   واگير    نيست

 

Free Image Hosting

 

 Free Image Hosting

 Free Image Hosting

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

نامردمي ها
موضوع: دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 9:34
 

 Free Image Hosting

  

Free Image Hosting

 Free Image Hosting

 

 Free Image Hosting

 Free Image Hosting

 

   Free Image Hosting

  

 Free Image Hosting

 

"قد  سروت  الهی  خم نگردد               دلت  یارب  به  گرد  غم    نگردد

دعای صبح و شام من همینه               که یک موی از سر تو کم نگردد"

از نامردمی روزگار سخت دلگیرم

Free Image Hosting

  

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

مات تصویر
موضوع: دوشنبه هجدهم آبان 1388 10:29
    

روزگاري  بود  و  دل  در  بند  مويي   گير     بود                روز و شب در آب چشمان مات يك تصوير بود

هوش از سر رفته در كنجي نفس را مي شمرد                دست از جان شسته پادرحلقه ي زنجير بود

مي گرفتش كاسه اي  بس بود  تا  افتد   خراب                لااقل  در    كار   اين   پيمانه ها   تاثير    بود

گر چه باز آغاز   قصه   با  نبود   و    بود      بود                 هر کجا همسایه ی بی  مایه  مردم سیر بود

گر چه  زیر  انداز   مردان  نخ  نما   و   کهنه بود                 خانه ها  دلباز    بود  و  مهر ها   دلگیر    بود

سكه ي  يك پول  ديگر  نزد   كس   رايج    نبود                 زيب   بازوي    جوانان     ا حترام    پير    بود

 اندک  اندک  روزگاران رنگ بی  رنگی     زدود                  رفته  رفته  رفت  و  هر  تدبیر  دیگر  دیر   بود

 نغزیا  بدرود   کشت  عمر   و خرمن   باد  داد                    آه  آتشناک    سهم  بی  نوا   ورزیر *   بود

 

 *ورزیر = کسی که بر مزرعه ی دیگری کار می کند و پس از برداشت سهمی می برد ورزیر گو اینکه لغتی کردی است در لهجه مردم دشتی(ما)  آن را بازیار گویند

 

Free Image Hosting

 

 

 Free Image Hosting

Free Image Hosting

 

 

 

 

 Free Image Hosting

 

 Free Image Hosting

 

 

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

موضوع: چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 9:59
 

       در باغ سبز........                  Free Image Hosting

 

 

 

هنرمندان هنر اینجا تمام است

کلام اینجا یکی ختم کلامست

 

                                   Free Image Hosting

زادروز کریمه ی اهل بیت حضرت فاطمه معصومه و روز دختر گرامی باد

Free Image Hosting

 

 

Free Image Hosting

 بهزاد نبوی  که فراز و نشیبهای زیادی در کارنامه سیاسی خود دارد در مصاحبه ای در پاسخ به خبرنگار که پرسیده بود چی شد که از سیاست به صنعت آمدید جواب داده بودند در سیاست آدم  دیربه اهدافی که دار دمی رسد د ولی در صنعت یک پروژه سریع نتیجه می دهد.(تقریبا با همین مضمون). و هکذا حاصل مصدر...

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

عزاداری آبرومندانه
موضوع: شنبه یازدهم مهر 1388 9:10
 

                               Free Image Hosting

مثنوی مجلس ترحیم (طنز)

از افاضات آقای هالو !
(لازم به ذکر است که مهشید امیر شاهی داستان نویس زبر دست معاصر با همین مضمون داستانی شیرین  دارند اما این از ارز ش  و ظرافت کارجنابمحمدرضا عالی ‌پیام نمی کاهد)



دوستی   از   دوستانم    در     درود             همسرش  مرد  و   عزادارش  نمود

تا  عزاداری   به   رسم   آن      دیار             آبرو     مندانه       گردد          برگزار

آگهی   در       روزنامه     درج    کرد            ختم   جانانه   گرفت   و  خرج     کرد
  
چای و قهوه ، میوه ، سیگار  و  گلاب            لای  خرما  مغز  گرد   و   بی حساب 

تاق     شال    دست   باف    فومنی           تکه حلوا     لای       نان      بستنی

منقل     اسپند     و   عود     کاشمر            شربت  و شربت خوری ، قند و شکر

فرش   ابریشم  به  نقش  یا      علی            قاری  و  مداح  و  میز  و       صندلی

ترمه  و  جام  و  قدح  یک  در     میان            گیره ی    نقره       برای       استکان

حجله  سیصد    چراغ    یک      تنی             رحل  و  سی جزء و بلن گوی سونی

بر   در  و  دیوار      خانه       صد قلم               بیرق  و   ریسه  ،   کتیبه   با  علم

در  میان  مجلس  و  ما  بین    جمع               ده  چراغ   زنبوری  ،  پنجاه    شمع

قاب    کرده     وان یکاد    و     چارقل               نصب   کرده    در    میان   تاج   گل

باز  تا  شادان    شود  در  آن    جهان              روح  آن  مرحومه ی   خلد     آشیان

واعظی    با   فهم   و   دانا   و      بلد              کرد  دعوت   تا     سخنرانی      کند

آشنایان        قدیمی      هر      کدام               آمدند   از   راه    یک   یک  با سلام

اهل     فامیل    ریا    کار     و     دغل               کاسب  و  همسایه  و  اهل     محل

دوستان      با     وفا      با         تربیت               آمدند   از  بهر   عرض       تسلیت

مجلسی     با   احترام   و   با    شکوه               لیک  واعظ  غایب  و  او  در ستوه

گرچه رسما گشته دعوت، ممکن است               جای  بهتر  رفته  آن   معده  پرست

مجلسی   با  آن    شکوه    و   احترام                 بی  سخنرانی  نمی گردد    تمام

مجلس    با    آبرو     و    با         وقار                  بی  سخنرانی  بود  بی      اعتبار

ساعتی بی  واعظ   و  منبر   گذشت                   عاقبت  صاحب  عزا  بی تاب گشت

رفت   د ر  پس   کوچه ها   پیدا   کند                   واعظی  تا  مدح  میت    را     کند
 
دید   شیخی   با    عرقچین    و   عبا                   ریش و نعلین  و عصا ، شال  و قبا

گفت  :  ای  دستم  به  دامانت     بیا                   از  غم  و  غصه  رهایم  کن  ، رها

مجلس ختمی است وعظی  مختصر                     پول    بستان  ،   آبرویم   را   بخر

شیخ  از     هول   حلیم      روغنی                      رفت  با  سر  توی  دیگ  ده  منی

آمد و   شد در  عزایش  نوحه خوان                      طبق عادت هی چاخان پشت چاخان

بی خبر کان مرده زن بوده نه مرد                        رفت  بر  منبر  سخن   آغا ز   کرد :

او  بری  بود  از  بدی   و   هرزگی                        می شناسم  من  ورا ا  ز  بچگی

من خودم  او  را  بزرگش  کرده ام                        کودکی  بود  و  سترگش  کرده ام

من  نمی گویم  چرا  رنجور     بود                    رازها  در   بین  ما  مستور     بود

وه چه  شب های درازی را که من                     صبح  کردم  با  وی  اندر    انجمن

مجلس  آرای  و  سخن  پرداز  بود                    با  همه  اهل  محل   دمساز  بود

ما دو جسم و لیک یک جان بوده ایم                 مست و مدهوش و غزلخوان بوده ایم

او  نه  تنها  بر  منش   ایثار   بود                       مطمئنم  با   شما   هم   یار   بود

ما به او احساس دیرین  داشتیم                       خاطرات  تلخ  و  شیرین   داشتیم

آتشی در    این  هوای  سرد  بود                     جمله  مردان  را  دوای   درد    بود

نازنینی  رفته  است  از  بین    ما                      از  کجای   او    بگویم   با    شما؟

هر شب جمعه بداد از پیش و پس                      بر  گدایان   نان  و  خرما  و عدس

یاد باد آن شب  که  خود را  باختم                       دست  را   در   گردنش      انداختم

زیر    گوشش   نرم   کردم   زمزمه                       درد  دل   گفتم   به  او  یک    عالمه

سر  به    زانویش   نهاده   سوختم                      چشم در چشمان شوخش  دوختم

دست خود را بر سر و گوشم  کشید                     از  سر  رأفت  در    آغوشم    کشید

تا رسید این  جا سخن  صاحب عزا                      بر   سر   او   کوفت   با     چوب عصا

کی  همه  نفرین  و  عصیان  و گناه                      با   عیال   خویش   کردی     اشتباه ؟

تو  چه  سرّی   با  زن  ما    داشتی                     دختر   سعدی      ورا        پنداشتی؟

تو    نپرسیدی   ز    قبل       گفتگو                     زن  بود  لیلی  و  یا  مرد  ای    عمو  ؟

گفت و گفت و گفت تا بی هوش شد                     کف  به  لب   آ ورده  و  خاموش   شد

جمع  گشته  گرد  او   پیر  و   جوان                        آن  به  این  دستور  می داد  این به آن

آی   قنداق   آورید    و    چای    داغ                       دیگری   می گفت   :   گِل   زیر    دماغ
 
این یکی می شست رویش را به آب                       آن   یکی    می گشت    دنبال    گلاب

این  وری نبضش  گرفته می شمرد                       آن   وری  بین   دو   کتفش   می فشرد

دکمه های  پیرهن   را    کرده    باز                        سوی    قبله     کرده     پاها   را    دراز

ذره ای  تربت   بمالیدش    به   کام                          باد     می زد    دیگری    او   را     مدام

مؤمنی  دستان  خود  برده  به جیب                        زیر  لب   می خواند  هی   امّن   یجیب

پیرمردی گفت : این  آشوب  چیست                       این  بابا   جنی  شده   چیزیش  نیست

ورد  خواند  و فوت  کرد  و  ذکر  گفت                      من  هشل  لف لِف تـــُلــُف هوها هلفت

تا  طلسم  آن  ننه   مرده  شکست                        هر دو چشمش وا شد و پا شد نشست

لب گشود و در سخن شد کم کَمَک                         گفت  :  کو  آشیخ  ؟  آی  مردم   کمک

با  طنابی  سفت بندیدش  به  هم                            تا  حق  او   را   کف    دستش     نهم

لیک جا تر  بچه  چون  مرغی  پرید                            شاه    بیت    ماجرا    را      بشنوید :
 
شیخ  کز  این   ماجرا    آزرده    بود                          میکروفن  را   با  بلن   گو    برده   بود


سروده : محمدرضا عالی ‌پیام

این مثنوی اگرچه بلند و شاید تا حدی ممل اما برای تغییر ذایقه خوانندگان که از بوی تند سیاست زدگی روزگار ملول هستند گذاشتم امید که  مایه دلخوری دوستان بسیار بسیار عزیز لر م نگردیده باشد

Free Image Hosting

 Free Image Hosting

 ضمنا در پاسخ به دوستان همدلی که ربط این عکس و موضوع خواسته اند  ارتباط چندانی میان توتون و بند تنبان نیست فقط همینطوری مهرش به دلم نشست و گذاشتم

Free Image Hosting

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

خراب و خسته
موضوع: سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 9:48
                                       عید سعید فطر بر روزه دارا ن گوارا باد

Free Image Hosting

 **********************************************************

 

خراب  و  خسته  و  بد حالم از فراز و فرود

            چنان که  کس  به چنین حالتش  مباد  رکود

دلم  برای   شما   می تپد !  برای   شما!

             چراغ  کوچه   زمانی   قرار  ما   و  شما بود!

چه  شد به  مهر  و وفا ؟مهر ورز مهر آموز

             چگونه  شد که  فراموش  گشت  زودی زود؟

چه بویناک و نمور  است  گوشه ی  بند

           چه ترسناک و به دور آنچنان که نفی و نفود*

 ز  زخم  حنجر  خون ریز  در  افق  پیچید

            صدای  نرده ی  آهن  و  وای  جان  فرسود

به کف فتاده  تنی ناتوا ن   کبود  و  قدید

          سیاه و سرد و شب انگیز تن کرخت و کبود

ز تاب و تا  فتاده رمق رفته دیده  پنداری

          ز کومه ها  به سیاهی  رود  ز سوسو*  دود

   چراغ نیست که گشت است مایه ی سرسام

            قرار   نیست    جز    اقرارهای    وهم   آلود

نه قصه ایست صورت دژخیم و چنگک آهن

            فسانه نیست  به زنجیر پای و ضرب عمود

دروغ نیست زدوزخ که شیخ مسجد گفت

            به   دوزخ اند بلی قوم    لوط   و قوم  ثمود

بگو  ز " کاکه ی تیغون" *به نقل از مضمون

         همان   برادر   افغان   که   درد  ما   بسرود

اگر نبود به  کهریزک   آنچه  و آنچه  در  قندوز

         سپید بخت نمی شد یکی ز حامد و  محمود

******************************************

* کاکه تیغون= شاعر و طنز پرداز افغانیکه سروده بودند:

به ریش خویش ببند ای فلک فکاهۀ پدرود

مبارک است به حامد،مبارک است به محمود

*نفود =صحرایی کویری در حجاز که آن را ربع الخالی نیز گویند

سوسو=  شعاع نور ی کم فروغ

Free Image Hosting

 

                                    Free Image Hosting

Free Image Hosting

 

*********************************************************

دیگر اینکه  استاد پرویز مشکاتیان در این قحط نوا کالبد خاکی را به خاکیان واگذاشت و رفت

Free Image Hosting

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

یا بحار الدم هیجی
موضوع: چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 8:19
 در كتاب تباشير المحرورين از محي‌الدين ابن عربي عارف و فاضل قرن هفتم اشعاری آمده است که بسیار تامل بر انگیز است.

 إذ إتّحد اليهود مع النّصاري
هنگامي كه يهود و نصارا متحد شدند(صهیونیزم مسیحی)

و طاروا بالحديد علي البروج
بر بالا پرواز كردند با آهن‌ها (هواپيماها)؛

و الضحي المسجد الاقصي اسيرا
و مسجدالاقصي گرفتار شد؛

و صارا الحكم مع ذات الفروج
و زن‌ها حاكم شدند؛

و نار في الخليج(فارس) لها سعير
آتشي در خليج شعله‌ور مي‌شود؛

و حكم بالحجاز مع العلوج
و پادشاهي در حجاز با مردان پست مي‌شود؛

و في الحرب الكواكب سوف تفني
در جنگ ستارگان زود فاني مي‌شوند

عوا صمهم مع زيت الخليج(فارس)
پايتخت آنها با روغن خليج (نفت) فاني مي‌شود؛

و ياجوج و ماجوج تفانوا
ياجوج و مأجوج فنا (كشته) مي‌شوند؛

و صاحوا يا بحارالدم هيجي
فرياد مي‌زنند اي درياهاي خون به هيجان درآييد؛

و قل لاعور الدجال هياء
بگو اي دجال لوچ آماده باش؛

فقدان الاوان الي الخروج
وقت خروجت نزديك شده.

روز قدس راآنچنان که امام فرموده بودند بر سر اسراییل فریاد بکشید

Free Image Hosting

 

                                                Free Image Hosting     

 ای زبانزد گشته ای  پر کرده آوازه

آی ای آوازه ات در خواب و خمیازه

 

Free Image Hosting

 

 

Free Image Hosting

 توصیه مهم: شایسته است در دیدار با مقامات مواظب  رفتاردختران محجبه ریش و سبیل دار کنار خود باشید.تا مبادا اشکتان را در  آوردند

 

 

 

 

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

دریغ و درد...
موضوع: یکشنبه هشتم شهریور 1388 11:19
 

شفیعی کدکنی از ایران رفت
سفرت بخير، اما ...

یاسین نمکچیان
شاید مسافران فرودگاه بین‌المللی امام خمینی (ره) هم نمي‌دانستند پیرمردی که چمدان به دست کنارشان ایستاده تا پله‌هاي هواپیما را بالا برود و برای همیشه با دلبستگی‌هاي سرزمین مادری‌اش خداحافظی کند، کسی است که فرهنگ این سرزمین مدیون سال‌ها از خود گذشتگی اوست و آنگاه ما اینگونه بی‌سروصدا از دستش داده‌ایم.


شاید مسافران پنج‌شنبه شب فرودگاه بین‌المللی امام نمي‌دانستند آوازخوان «کوچه باغ‌های نیشابور» برای اینکه دیگر طاقت خیلی چیزها را نداشت مجبور شد اسباب اثاثیه‌اش را جمع کند و به رفتنی تن بدهد که یک عمر از آن گریزان بود.
پنج شنبه شب گذشته دکترمحمدرضا شفیعی کدکنی، شاعر و پژوهشگر برجسته، تهران را به مقصد آمریکا ترک کرد تا فصل تازه‌ای را در آغاز دهه هفتم زندگی‌اش پیش بگیرد، اما تردیدی وجود ندارد که صندلی خالی آقای دکتر، سال‌ها در دانشگاه تهران خالی خواهد بود و دانشجویان حسرت روزهایی را خواهند خورد که مثل برق از کنارشان گذشته است. کسی شک ندارد که شفیعی کدکنی برای جامعه فرهنگی ایران ارزشمندتر از تصور خیلی‌ها بود؛ هرچند هیچ عکاس و خبرنگاری در فرودگاه حاضر نبود تا رفتن همیشگی او را به تصویر بکشد و کسی غیر از خانواده‌اش برای بدرقه او نرفته بود. خبر رفتن شفیعی کدکنی به آن سوی آب‌ها زمستان گذشته دهان به دهان چرخید، اما کسی آن را جدی نگرفت. ماجرا از این قرار بود که استاد در یکی از کلاس‌هاي درسش قصد خود برای عزیمت به خارج از کشور را مطرح می‌کند و از دانشجویان مي‌خواهد تا کارهای نیمه تمامی را که به او مربوط مي‌شود، انجام دهند. آن روزها یکی از دانشجویان حاضر در آن کلاس خبر را با خبرنگار یکی از روزنامه‌ها مطرح مي‌کند و نگران اتفاقی است که قرار است شکل بگیرد. رفتن شفیعی کدکنی آن روزها برای اولین بار در یکی از وبلاگ‌ها منتشر شد، ولی کسی جدی‌اش نگرفت. رسانه‌ها از یک طرف اصل خبر را شایعه نویسنده وبلاگ مي‌دانستند از طرفی دیگر نمي‌توانستند به راحتی از کنارش بگذرند. حتی همین اواخر یکی از نشریات تقریبا زرد یک بار دیگر به قول خودش به آن شایعه دامن زد و یادآور شد که خوشبختانه خبر تنها در حد شایعه باقی مانده است. همه چیز همین‌گونه گذشت تا یکی از روزهای هفته گذشته فیض شریفی شاعر و منتقد شیرازی و از دوستان چهره بلند آوازه ادبیات ایران یک بار دیگر خبر رفتن شفیعی کدکنی را برای نویسنده همان وبلاگ تشریح کرد. انگار شفیعی کدکنی با تلفن از دوستانش خداحافظي مي‌کرد. به هرحال آنقدر دست روی دست گذاشتیم و منتظر ماندیم تا بالاخره اتفاقی که نباید افتاد و شفیعی کدکنی به دعوت دانشگاه پریستون ترجیح داد زندگی‌اش را در آمریکا ادامه بدهد و در همان جا به تدریس بپردازد. او اولین استاد برجسته‌ای نیست که رفتن را به ماندن ترجیح داد؛ اما تا این لحظه آخرین نفر از نسل طلایی اساتید ایرانی است که بیشتر از این ماندن را تاب نیاورد. شاید هم از مهم‌ترین استاد دانشگاه‌هاي ایران به شمار بیاید که تاکنون ترک وطن کرده است. پنج‌شنبه گذشته شفیعی کدکنی آخرین لحظات تهران را با دوستان قدیمی‌اش مرتضی کاخی و محمد رضا حکیمی و خانواده‌اش گذراند. انگار دعوت دانشگاه پریستون یکساله است، ولی چون شفیعی گرین کارت دارد قصد کرده سال‌هاي بیشتری را در آمریکا بگذراند. جامعه دانشگاهی ایران یکی از علمی‌ترین چهره‌هایش را از دست داد. برای آنهایی که مثل مرتضی کاخی یک عمر را با شفیعی گذراندند این روزها، به تلخی زیتون‌هاي رودبار مي‌گذرد. حتما تا چند وقت دیگر که دانشگاه‌ها پس از تعطیلات تابستانی کار خود را شروع کنند روزهای تلخ دانشجویان دانشگاه تهران هم آغاز می‌شود که ناگهان با صندلی خالی استادی روبه‌رو خواهند شد که یکسال و اندی پیش بارها روی آن نشسته بود و خداحافظی قیصر را اشک ریخته بود. مهرماه که بیاید تازه روزهای تلخ آغاز می‌شود و خیلی‌ها تنها مي‌ایستند و زمزمه مي‌کنند:
«به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم
«سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کوير وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه‌ها، به باران، / برسان سلام ما را»

(اقتباس از دنیای اقتصاد)

   اینجا برای عشق سراغی نمی دهند

                      پروانه ی  عبور  به  باغی  نمی دهند

این خارزار و رفتن جمعی به   کورمال

                    اینجا به  شیخ  نیز چراغی نمی دهند

مارا به پای من که به بازی گرفته اند

                    تعلیم  راه  رفتن   زاغی  نمی دهند

شعر نسیم و نقل گون را شنیده ایم

                  ما را محل به قیمت تاغی نمی دهند

سید * بهای  مردم  دانا  یقین  بدان

                   قدر کلاغ هم به کلاغی نمی دهند

نغزي ملول  كرد سخن در سخن شدن

               ديگر نشان زشرط بلاغي نمي دهند

* این سروده در استقبال از استاد و دوست اندیشمندم سید محمد رضا هاشمی نژاد سروده و به رویت آن بزرگوار در آمد چون در آن اشارتی به شعر زیبای گون و نسیم استاد شفیعی کد کنی داشتم . علی رغم تصمیم قبلی ام در اینجا درج کردم
 *اشاره به این شعر زیبای استاد شفیعی کدکنی یادش جاویدان شفیعی را با "در کشور شوراها"یش شناختم در حالی که نوجوانی پر شور و احساس بودم و اینک :

به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان؟

به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم

سفرت بخیر اما! تو و دوستی خدارا

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

برسان سلام ما را!

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

منه به کار جهان دل
موضوع: یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 14:11
 

Free Image Hosting

       حلول ماه  رحمت و نزول قرآن ماه میهمانی پروردگار بر شما روزه داران گوارا باد     

                        

                     Free Image Hosting

 

منه به کار  جهان  دل  گره  به  پیشانی          کشیده سفره ی  نعمت  بیا  به  مهمانی!

سپاه غصه به دل هر که راکمین آراست         ز   پلک   ناز   تو    رو  کرد   در    پریشانی

ز جایگاه  تو  یک  ذره ای چه می کاهد          به  قدر  یک پر  کاهی   ز   لطف همخوانی

به  دامنی   ننشیند    غبار    اندوهی          ز  چهر خسته  دلی  گرد   غصه   بنشانی

نه چلچراغ که در ساحت توانت نیست          به نیمه   شمع  شبی  کلبه ای   فروزانی

کنون  که  رونق  بازار  دین  فروشان است        کنون  که  قیمت   ادیان    گرفته   ارزانی   

کنون که عالم و عامی به کار دینداریست        برو  به  دین  خدا   قدر    لقمه ی   نانی 

 به حیرتم ز  چه  نغزی  چرا  نمی گیرد؟         برای   راحت   جان   تهمت    مسلمانی                  

  

Free Image Hosting

                                                   

 

Free Image Hosting

 Free Image Hosting

 

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

عطر جان
موضوع: سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 11:25

     

  عید میلاد منجی عالم بشریت بر منتظران راستینش   مبارک باد 

                                     Free Image Hosting

ز ضجه  پر حناجر و   قلوب  شد  نیامدی

             ز فتنه   پر   قبایل   و   شعوب    شد نیامدی

گشوده سفره ي دلم در انتظار مانده ام

             در  انتظار  جمعه   هم    غروب   شد نيامدي

به جای جاز آب چشم و عطر جان فشانده ام

            نه خانه خانه  کوچه رفت  و  روب  شد نيامدي

زبان شاخ شاخ من نگو زبان به كامها  

         خدا   خدا   خدا  كنان   چو چوب    شد  نيامدي

تمام  شهر  ر ا لباس شخصي  و  بسيجيان

           گرفته  بود  خوب  شد  چه  خوب  شد  نيامدي

بیا  بیای  ندبه  هم  دروغ  بود   نغزیا 

            مگو     دگر    که    کربلا   جنوب   شد نیامدی

 

                                                   Free Image Hosting 

 *******************************************************

                         Free Image Hosting

در پاسخ به دوستانی که این تصویر راخارج از موضوع می دانند باید به آخرین تصویر پست قبل  اشاره کرد و فرو افتادن  راکب از خر مراد وقرار دادن مرکوب را در لبه ی پرتگاه بلکه غرقاب . که  صد البته این همه از هنرهای روزگار ماست

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

ته صف
موضوع: شنبه دهم مرداد 1388 11:24

 

                   Free Image Hosting

اي  واي  كه ما  را  به  ته صف بردند

اين بي خبران ز دخل و مصرف بردند

دانستم  از  آنجا  كه  به  برج  ميلاد

قرآن  خدا  را  به  ني  و  دف  بردند

 

                        Free Image Hosting

من  خون  رزان  ز  شيشه   ريزم  بيرون

در شيشه كني تو خون  مردم به فسون

حالا  تو  بگو  خلاف  من  سنگين  است

يا رنگ  كني   فرش  خيابان   از   خون؟

  Free Image Hosting

(با عرض پوزش)

جا دارد  اگر  ز  ديدگان    ریزم    خون

زاین حیله و تلبيس و ز تزوير و فسون

آن  روز  كه  قرآن  به  سر  ني   بردند

امروز  به   ني  دو   باره    آورده برون

 Free Image Hosting

ای سر  به هوای  بود  و  باد  آهسته

و ای خیره سر و سست نهاد آهسته

فردا  چو   خر   مرادت   از   پا    فکند

امروز   تو  را  چو  دست  داد آهسته

 

 "نشود فاش کسی آنچه میان من و توست...    "                    Free Image Hosting

و ختامه مسک...

حضرت زهرا - سلام الله علیها- در خطبه‌ای‌ پس از غصب خلافت مولا می‌فرمایند: «اكنون اين شتر شيرده خلافت را بگيريد و ببريد و به ناحق غصب كنيد؛ اما بدانيد كه پاى شتر خلافت و فدك مجروح است و پشت وى زخم و غبار و ننگ آن تا هميشه باقى است.»

 

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

نصیحتی برای امروز
موضوع: دوشنبه پنجم مرداد 1388 10:12
انگار همین دیروز بود...

   Free Image Hosting

"اينك كه من از دنيا مي روم، بيست و پنج كشور جز امپراتوري ايران است و در تمامي اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان درآن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراي احترامند، جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .

 

         Free Image Hosting            Free Image Hosting

 ۱ - پرچم درفش کاویانی           ۲ - پرچم ایران در زمان کورش کبیر ۵۵۹ سال پیش از میلاد مسیح (ع)

اكنون كه من از اين دنيا مي روم تو دوازده كرور دريك زر در خزانه داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو مي باشد، زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين حزانه بيفزايي نه اين كه از آن بكاهي، من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن، زيرا قاعده  اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما در اولين فرصت آن چه برداشتي به خزانه بر گردان .

                       Free Image Hosting

مادرت آتوسا ( دختر كورش كبير ) بر گردن من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن .

ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را كه از سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن به وجود نمي آيد و غله در اين انبارها چندين سال مي ماند بدون اين كه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اين كه همواره آذوغه دو ياسه سال كشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از اين كه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تامين كسري خوار و بار استفاده كن و غله جديد را بعد از اين كه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشك سالي شود .

هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافيست، چون اگر دوستان و نديمان خود را به كار هاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نا مشروع نمايند نخواهي توانست آنها را مجازات كني چون با تو دوست اند و تو ناچاري رعايت دوستي نمايي.

كانالي كه من مي حواستم بين رود نيل و درياي سرخ به وجود آورم ( كانال سوئز ) به اتمام نرسيد و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد، تو بايد آن كانال را به اتمام رساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آن قدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند .

اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اين كه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار كند، ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني، با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند .

توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوي آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط مكن و براي اين كه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند، قانون ماليات را وضع كردم كه تماس عمال ديوان با مردم را خيلي كم كرده است و اگر اين قانون را حفظ نمايي عمال حكومت زياد با مردم تماس نخواهند داشت .

                       Free Image Hosting

 افسران و سربازان ارتش را راضي نگاه دار و با آنها بدرفتاري نكن، اگر با آنها بد رفتاري نمايي آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل كنند ، اما در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد و تلافي آن ها اين طور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اين كه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند .

 امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اين كه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بيشتر شود تو با اطمينان بيشتري حكومت خواهي كرد .

همواره حامي كيش يزدان پرستي باش، اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسي بايد آزاد باشد تا از هر كيشي كه ميل دارد پيروي كند .

بعد از اين كه من زندگي را بدرود گفتم ، بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كردم بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مكن تا هر زماني كه مي تواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي من را آنجا ببيني و بفهمي كه من پدرت پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج كشور سلطنت مي كردم مردم و تو نيز خواهيد مرد زيرا كه سرنوشت آدمي اين است كه بميرد، خواه پادشاه بيست و پنج كشور باشد ، خواه يك خاركن و هيچ كس در اين جهان باقي نخواهد ماند، اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت مرا ببيني، غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد كرد، اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اين كه بتواند تابوت حاوي جسدت را ببيند.

زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعي و هم قاضي نشو، اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بي طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد و راي صادر كند، زيرا كسي كه مدعيست اگر قضاوت كند ظلم خواهد كرد.

هرگز از آباد كردن دست برندار زيرا كه اگر از آبادكردن دست برداري كشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت، زيرا قائده اينست كه وقتي كشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود، در آباد كردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازي را در درجه اول قرار بده .

عفو و دوستي را فراموش مكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولي عفو بايد فقط موقعي باشد كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشد و تو عفو كني ظلم كرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي .

بيش از اين چيزي نمي گويم، اين اظهارات را با حضور كساني كه غير از تو اينجا حاضراند كردم تا اين كه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را كرده ام و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي كنم مرگم نزديك شده است . "

 

[Free Image Hosting

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

خداش خیر دهاد
موضوع: یکشنبه چهاردهم تیر 1388 10:25
 

 

 Free Image Hosting         

خداش خير دهاد آنكه آب و جارو كرد

                    و  خاطرات قديمي ز هر طرف رو كرد

به رفت و روب و هرس خانه را جلايي داد

                  زياس باغچه هر گوشه را پر از بو كرد

زدست دايه شكايت بر م به نا پدري

                   كه هرچه برسرم  آمد هم ازاول او كرد

خسارت و ثمن بخس اگربود اينجاست

                  نه آن كه مرکب رهرو عوض به يابو كرد

حقيقتست كه فصل الخطاب مي آيد

                  نه  هر كه  قوت  چنگال  و  زور بازو كرد

نيرزد آنكه به تاييد شبهه بنويسند

             به ضرب سرب فلان في المثل يكي تو كرد

 اگرچه فاصد رگ زن علاج درخون دید

              چه بهتر  آنکه  مداوا   به  حکم   دارو کرد

 سموم دي همه در خون دل نشاند ويكي

                نه ريخت قطره ي اشكي نه خم به ابرو كرد

به غیر شبنم از این شور گزکجا خرگوش

                 نصیب  داشت  به هر بوته ای  تکاپو  کرد؟

 مرا به  كوچ   بها ر هيچ    التفات   نبود

                گمان   مدار  ولي   كار    بد  پرستو    كرد

 

  * ثمن بخس = بهای به وجه ناچیز اشاره به فروختن یوسف (ع) که قران می فرماید به بخس دراهم فروخته شد. در این بیت تلاش شده گفته شود خسارت و مفت فروشی اینجاست نه آن کسی که اسبی رهوار را با یابوی معاوضه کرد.

 

Free Image Hosting

 

 

  Free Image Hosting

 Free Image Hosting     

 

 

 

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

لطفی که مایه ى گره کور است
موضوع: شنبه سی ام خرداد 1388 9:4
 

 

   لطفی که مایه ى گره کور است 

دور از من و شما به چه منظور است

دشتی زشور و شروه ات آکنده است

پر نغمه هر چه تپه و ماهور است.....

Free Image Hosting

 

Free Image Hosting

 درپناه قانون...

Free Image Hosting

 

Free Image Hosting

 

**********

بارها گفته بودم اين پيمانه پر كنم وكوله بار درويشي از اين خانه بركشم . اما دلبستگي به دوستان و اين صفحه مانع مي شدتا اينكه سال نو آمد و  شبی با خودخلوتی  داشتم چشم انتظار ماندم تا اقبال و بخت با که یار گردد:

عید    نوروز     باستان     آمد               سال گاو  است و گاو  نر به نفیر

  تا که اقبال  و  بخت  یار  شود               گاو  جمشیدو گاو  نه  من شیر 

 

Free Image Hosting

 به هر تقدير ادامه كار برايم قدري سخت و چندش آور است البته چنان كه در طبيعت اموات است هراز چندي سري مي زنم و از نظرات دوستان باخبر خواهم شد و پست الكترونيكم نيز بروي دوستان گشاده است.مارا با عیبهای کلی ببخشید.تا روزی و روزگار دیگری و حال و هوای تازه تری خدابخواهد بیایم.

Free Image Hosting

  نشانی پست الکترونیکم همانیست که در منوی اصلی وبلاگ قید شده است.  بدرود

 

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

ویژه 22 خردادماه ( حتما درادامه مطلب را بخوانيد)
موضوع: یکشنبه هفدهم خرداد 1388 14:9
  

 

Free Image Hosting

"خواب آشفته ی ما لایق تعبیر نبود"

 

Free Image Hosting

   " ما مردم ایران همه با هوش و زرنگیم...."

Free Image Hosting

 "دولت آنست که بی خون دل آید به کنار....."

 

Free Image Hosting

Free Image Hosting

 

 

Free Image Hosting

 "دولت طلبی سبب نگه دار           با خلق خدا ادب نگه دار"

 

Free Image Hosting

" دولت   فقر   خدایا   به   من      ارزانی  دار     

           که این کرامت سبب حشمت و تمکین من است"

(این بیت خواجه شمس الدین حافظ را پیشتر گفتم مرحوم "محزون " پدر بزرگم به قلم گچ و  خط نستعلیق در رف مجلسی مرحوم ملا عبدالله نوشته بودند.

                                                      Free Image Hosting by FreeImageHosting.net

                                    

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

دل تر
موضوع: سه شنبه پنجم خرداد 1388 11:31

 

Free Image Hosting

پاییز شد و مهر شد و فصل دگر شد  

                            آویزه ی  یخ  از  سر میزاب  به  در شد

گیتی که دوازده پسر پیر ش یک یک  

                             سر کرده  و  آوازه  بدر  کرد و پدر شد

بر خواسته  تا باز  چه رنگ آوری آرد     

                       جز  خون  جگر كو  چه نصیب دل تر شد

شيرين نشد از چشمه ي نوشين لب خسرو

                     ز آن تلخ تر آن شهد كه در كام شكر شد 

موسي و عصا و يد بيضا همه سهلست

                           با  آتش  طوري  كه به اندام شجر شد

از چشم فلك بينم  و افسوني  ايام

                           بر چشم من  آن تير كه بر تير دگر شد

خوش بود بهشتی لب کشت و می و مینا

                         عیشی که به یکباره هدر رفت و دو در شد

  ما بی خبر و مست و پلاس چمن آنگه

                         یک جمع گريز ان  تو  مگو   گشت خبر شد

کو  عمر   دگر   پایه   شوم    دوزخیان   را

                         که این عمر به  پاتوق  سر کوی  و گذر شد

 چون خوشه ی جو خم شده ام سر بگریبان

                         نغزی همه  سر تا به قدم  طوق و  کمر شد

               

           Free Image Hosting

این نیز شوخی طبیعت که فقط یک لحظه از سال چنین تصویری در آب شکل می گیرد

Free Image Hosting

 

 

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

لينك باكس پنگوين
Penguin Linksbox

با قرار دادن اين لينك باكس در سايت يا وبلاگتان و اطلاع به ما آمار خود دا تا 1000% افزايش دهيد.

 
Copyright © 2006 - Site bus: حسن عبدی & Designer: Hessam Sedaghati