تبليغاتX
مسیله


مسیله
مطالب ادبی وتارخی و...
الماس اشک
موضوع: یکشنبه نهم تیر 1387 13:25
 

                                                

چون بوی گل به  غنچه  به آغوش رخ نهفت       

                 چون روز روشن  است که گل از  گلم  شکفت

افتاد  باز   چادر  شب  ز  آسمان  به   خاک

                روزی  دگر    گذشت   ز   اندوه  ریز    و   رفت

ای   آفتاب   شب   به  دل  سرد  من   بتاب

                که  این نقد  را  نمی خرد از ما  کسی به مفت

مضراب  دل  به  سینه   به    ضرب  تلنگری

                کوبد  ولی  چه   فایده   چون  بخت  من بخفت

الماس  اشک  ریز  و  درشت  از دو  پلک باز

                چون من کسی به سوزن مژگان شبی  نسفت

خونین دلی است بسته به ناف من و شما

                تا  بوده ایم   خون    جگر  خورده ایم   و  جفت*

نغزی  قرار  و  منزلت  هر  که  قدر   یافت

                 جز   قدر    ما   که    باز پذیرد    مدام     افت

*جفت:دنیای کوچک جنین

 

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

نای دل
موضوع: یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 11:10
 

         

 

در حیرتم  چرا  به   همه   پشت   کرده ای

          لب  می گزی  گره  به بغل  مشت کرده ای

در هم نموده چهره وبگرفته رنگ  و روی

          نیلی زنان  چو  نقش سر انگشت   کرده ای

انگشت *وار   از  سر  آتش    نمی پری

         جان  را  به  کام  آتش   زرتشت    کرده ای

این  بوته های  هرزهء  اندوه و غصه را

          در   نا*ی  دل  نشانده  و پر پشت کرده ای

راهی  گرفته ای   که  به پایان  نمی رسد

         اندیشه ای  که  چون تو بسی کشت کرده ای

ناکرده  عزم کار جهان  را – که بی شمار

         ز این پیشتر به خون دل آغشت -  کرده ای

 نغزی نگر نه تکیه در این منزل خراب

         برپنجه ای که خاک تومی مشت* کرده ای؟

* انگشت=با فتحه اول وسکون دوم و کسره گاف معجمه همان سپند است که به واقع برای گند زدایی در آتش می افکنند و عقیده عوام اینست که برای دفع چشم زخم نافع است

*مشتن= چنگ زدن خمیر و گل و مانند آن و مالیدن را گویند و بسحاق اطعمه دارد:

افسوس از آن دنبه پروار که بگداخت

در روغن آن ما دو سه چنگال نمشتیم

 * نا =بوی رطوبت و نم

 

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

اندام ترد
موضوع: شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 9:5

 

                                            
       

هر  شب  هوای  دیدن  مهتاب  می کنم 

        خود را به یاد روی  تو در خواب می کنم

بوی  نسیم  صبح  و خنک  باد   بادگیر  

        تا ساق  خود  برهنه  به  پایاب*  می کنم

یک چشمه  ماهتاب  به پهنای  نور گیر 

       پیدا  کنار  حوض   به  سرداب   می کنم

آنجا نشانده در بر و با خواهش دو چشم  

       پرس از  قبول  خاطر  و ایجاب می کنم

اندام ترد  و  ناز  تو  در سایه ء  خیال  

      لبریز   بوسه   با   لب  شاداب   می کنم

چون نقش مات پرتوت ازمن عبور کرد 

      صبح  دگر مقابل   خود   قاب   می کنم

نغزی  یکی به خدمت خوبان  نمی رسند  

     این  ورد ها   که  در دل محراب می کنم

*پایاب = باریکه ای ازکاریز که به سرداب بادگیر می کشند و حوضی که از ملزومات بادگیر است

 


ادامه مطلب>>>
1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

یک چشمه ز این حکایت
موضوع: یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 7:31
                                                                      

 

يک روز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: «ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم.آ»
در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند اما پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را در ساعت ١٠ به سالن اجتماعات کشاند.
رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت.
همه پيش خود فکر مى‌کردند: آ«اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!آ»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.
آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:
«تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد.
زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد.
مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد.
دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. «تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.آ»

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

تلخ کام
موضوع: یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 13:43
     

                                             

 

 

دلم  برای  دیدن  مشتی  ستاره پر خون است

              ملال  خاطرم   از  هفت  و  هشت بیرون است

 دگر   به  گردش  گردون     چرا  دهم   انصاف

              که هر  چه  هست  ز پرگار  چرخ  وارون  است

ز   آسمان    خیالم    چکید    اگر   که    نمی 

             طراز    نامه ء   غم   ز  این   فراز   افزون  است

کشیده ام   غم   و   لب  را  گزیده ام   سر  درد

            مبین  به  گونه  که  از  شرم  گاه   گلگون  است

ز  بس   فریب   که   خوردم   ز  آشتی   جویان

           به  کام  تلخ   مرا   هر   چه   نام   زیتون   است

  غبار   قحط  طر ب چهر  جان  گرفته  که من

           غزل  به  قالب  و  غم  آستر   و   مضمون  است

طلوع  صبح و  شفق  هر دو در دلم  زیباست

            کویر     طبع     مرا    بر  کناره    هامون   است

 چو شعر دلکش "عبدی "* چو نظم محکم "نغزی"

            چو  رو نما  به دو بیتی که ارث " محزون"* است 

            

 *عبدی =زنده یاد پدرم عبدی تخلص می کردند

*محزون= تا جایی که در خاطر دارم لا اقل سه شاعر با همین تخلص می شناسم اول عبدالرضا کردوانی که دوبیتی سرا بودند و آثار مختصری از ایشان پراکنده به جا مانده است دوم زنده یاد محمد عبدی که پدر بزرگم هستند و در قالبهای متعددی طبع آزمایی کرده اند و لی بیشترین سروده های او دوبیتی است سوم حجت الاسلام والمسلمین حیدر احمدی که از دوستان مشفق و صادق من هستند و ایشان نیز در مثنوی و دیگر قالبها از جمله دوبیتی سروده اند اما در اینجا من اشاره به میراث پدری خودم دارم

 

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

قناعت
موضوع: یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 8:52
 

                                                               

ز  پیر جهان  دیده  کردم   سوالی                                      

که بهر معیشت زمال  و  بضاعت                             

چه سرمایه سازم  که  سودم دهد؟

گفت:اگر می توانی قناعت قناعت

این قطعه را آوردم تا اشاره ای داشته باشم به رنجهای انسان امروزی  شاید در پستی دیگر نگاهی به دور دستها - پشت  سر خود-  و به تنگدستی گذشتگانم بیاندازم و آنهمه آرامش و دلخوشی و آسودگی آنان. من گفتارم را با یک داستان کوتاه ادامه می دهم و شاید همین کافی باشد.

گروه 99 را مي شناسيد ؟!

پادشاهى که بر يک کشور بزرگ حکومت مى‌کرد، از زندگى خود

 راضى نبود و دليلش را نيز نمى‌دانست.روزى پادشاه در کاخ خود

 قدم مى‌زد. هنگامى که از کنار آشپزخانه عبور مى‌کرد، صداى

 آوازى را شنيد. به دنبال صدا رفت و به يک آشپز کاخ رسيد که

 روى صورتش برق سعادت و شادى مى‌درخشيد.
پادشاه بسيار تعجب کرد و از آشپز پرسيد:
چرا اينقدر شاد هستى؟

 آشپز جواب داد: قربان، من فقط يک آشپز هستم، اما تلاش مى‌کنم

 تا همسر و بچه‌ام را شاد کنم. ما خانه‌اى حصيرى تهيه کرده‌ايم و به اندازه

 خودمان خوراک و پوشاک داريم. بدين سبب من راضى و خوشحال هستم

... پيش از شنيدن سخنان آشپز، پادشاه با نخست وزير در اين مورد

صحبت کرد. نخست وزير به پادشاه گفت: قربان، اين آشپز هنوز عضو

گروه ٩٩ نشده است.پادشاه با تعجب پرسيد: گروه ٩٩ چيست؟
نخست وزير جواب داد:
اگر مى‌خواهيد بدانيد که گروه ٩٩ چيست،

 اين کار را انجام دهيد: يک کيسه با ٩٩ سکه طلا در مقابل در خانه

 آشپز بگذاريد. به زودى خواهيد فهميد که گروه ٩٩ چيست؟پادشاه

 بر اساس حرف‌هاى نخست وزير فرمان داد يک کيسه با ٩٩ سکه طلا

 را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند. آشپز پس از انجام کارها به خانه

 بازگشت و در مقابل در خانه آن کيسه را ديد. با تعجب کيسه را به

 اتاق برد و باز کرد. با ديدن سکه‌هاى طلا ابتدا متعجب شد و سپس

از شادى بال در آورد. آشپز سکه‌هاى طلا را روى ميز گذاشت و آنها

را شمرد. ٩٩ سکه؟ آشپز فکر کرد اشتباهى رخ داده است. بارها طلاها

 را شمرد، ولى واقعاً ٩٩ سکه بود! و تعجب کرد که چرا تنها ٩٩ سکه

است و ١٠٠ سکه نيست! فکر کرد که يک سکه ديگر کجاست و شروع

به جستجوى سکه صدم کرد. اتاق‌ها و حتى حياط را زير و رو کرد،

 اما خسته و کوفته و نااميد بازگشت. آشپز بسيار دل شکسته شد

 و تصميم گرفت از فردا بسيار تلاش کند تا يک سکه طلا ديگر به دست

 آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به يکصد سکه طلا برساند.تا دير وقت

 کار کرد. به همين دليل صبح روز بعد ديرتر از خواب بيدار شد و با همسر

و فرزندش دعوا کرد که چرا وى را بيدار نکرده‌اند! آشپز ديگر مانند

گذشته خوشحال نبود و آواز نمى‌خواند، او فقط تا حد توان کار مى‌کرد!
پادشاه نمى‌دانست که چرا اين کيسه چنين بلايى بر سر آشپز آورده

است و علت را از نخست وزير پرسيد.نخست وزير جواب داد: قربان،

 حالا اين آشپز رسماً به عضويت گروه ٩٩ در آمده است! اعضاى گروه ٩٩

چنين افرادى هستندآنان زياد دارند اما راضى نيستند.تا آخرين حد توان کار

 مى‌کنند تا بيشتر به دست آورند.آنان مى‌خواهند هر چه زودتر يکصد

 سکه را از آن خود کنند!اين علت اصلى نگرانى‌ها و آلام آنان مى‌باشد.
آنها به همين دليل شادى و رضايت را از دست مى‌دهند.

آيا شما هم عضو گروه 99 هستيد ؟!

 

 در حقیقت داستان ماست آن

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

نکهت نفس
موضوع: دوشنبه بیستم اسفند 1386 13:29
آپلود و بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت 

پر  جوش  نارون  شد  و پرگل کنار باغ   

           بشکفته  صد   انار  سر   شاخسار  باغ

 سیب وبنفشه  بار  گران  شکوفه را

            بر سر گرفته  خم شده در زیر  بار باغ

جمعی کبوتران به هوا باز گرد  گرد

            هر سو  پریده  سبز قبا در  جوار   باغ

نای و نوای قوری و قلیان و بوی خوش

           پیچیده  قل قلش  به  هوا  در   بهار باغ

آن سیم ساق  پای بلورین  برهنه کرد

             بر سایه سار و سبزه و در جویبار باغ

گو نازنین مجمره گردان به هوش باش

           آتش  نیفکند    به   دل    داغ  دار  باغ

ای کهنه کار عاشق ومجنون نشسته ای

             نوباوگان   شدند   همه   رهسپار   باغ

چون شیشه در گلو شکنی نکهت نفس

             چون جام کف بسر شده ای  بیقرار باغ

تا سر نهی به ساحت دامان یار خویش

              تا دل  نهی به صفحهء از گل نگار باغ

پیکی در آستین و نهان شیشه  در بغل

             دزدیده   رو چنین به  د رون حصار باغ

نغزی  مجال صحبت  یاران رفته نیست

              پیکی بزن که پیر جهان شد به کار باغ

                          

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

یک نکته از این معنی
موضوع: یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 11:7

روضه ء  خلد برین  خلوت  درویشان  است

          مایه   محتشمی    خدمت    درویشان  است

کنج  عزلت  که   طلسمات    عجایب   دارد     

         فتح  آن  در  نظر   رحمت  درویشان  است

قصر فردوس که رضوانش به در بانی رفت

         منظری  از  چمن   نزهت   درویشان  است

آنچه  زر  می شود  از  پرتو  آن قلب  سیاه 

         کیمیایی است که در صحبت درویشان است

آنکه  پیش اش  بنهد   تاج   تکبر   خورشید

         کبریایی است که در حشمت درویشان است

دولتی  را  که  نباشد  غم  از  آسیب  زوال         

         بی تکلف   بشنو   دولت    درویشان  است

خسروان  قبلهء   حاجات   جهان اند   ولی            

          سبب اش  بندگی  حضرت درویشان است

روی  مقصود  که شاهان به دعا می طلبند      

         مظهراش   آینه   طلعت   درویشان  است

از  کران تا به کران لشکر ظلم است ولی       

         از ازل تا  به  ابد فرصت درویشان است

ای توانگر مفروش این همه نخوت که تو را  

         سر و زر در کنف همت درویشان  است

گنج قارون که فرو می شود از قهر هنوز    

      خوانده باشی که هم از غیرت درویشانست

حافظ  ار   آب حیات  ازلی  می خواهی   

        منبع اش خاک در خلوت درویشان است

من  غلام  نظر  آصف  عهدم  که او را    

       صورت خواجگی وسیرت درویشان است

 

                      حاقظ علیه الرحمه

 

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

فقر
موضوع: جمعه نوزدهم بهمن 1386 19:46

                                فقر

فقر لغتی است در زبان عرب که معانی متعدد از آن اراده شده است اما آنچه به زبان فارسی وارد و همواری پذیرفته همانست که به مفهوم ناداری و نیازمندی و درویشی و هم و غم می باشد. اما در زبان  و ادبیات  ما فقر و درویشی مترادف گشته و فقر ناظر به حدیث زیبای" الفقر فخری" است. و درویشی استغنای از همه کائنات و مشغول به ذات لا یزال بودن می باشد در درون رفی از مجلسی مرحوم ملا عبدالله (جد مادری مرحوم پدرم)   متخلص به صیاد ،زنده یاد محزون(مرحوم پدر بزرگم) به خط خوش نستعلیق و با گچ این بیت ماندگار حافظ علیه الرحمه  را نقش کرده بودند:

دولت   فقر   خدایا   به   من   ارزانی   دار 

                 که این کرامت سبب حشمت و تمکین من است

آخوند ملا حسن کبگانی رحمه الله علیه متخلص به محمود در تبیین این معنا دارند :

در بحر بقا سیر و نظر خواهم کرد          از فقر و فنا تاج به سر خواهم کرد

لنگر ز تبر زین و شراع از خرقه            با کشتی کشکول سفر خواهم کرد

 البته از الفقره ( با  حرکت کسره فاء وسکون قاف و فتحه بر راء) به صورت جمع و فقرات که مهره کمر است نیز در زبان فارسی وارد و شناسنامه گرفته است . فقر (با حرکت فتحهء تمام حروف ) حفر کردن و در چیزی بریدگی و شکاف یا دندانه درست کردن و چاک دادن است یا گاهی در بعضی فرهنگها مانند الرائد شکستن چیزی را نیز گفته اند و با تشدید بر قاف و تمام حرکات فتحه مانند فقّر الفسیله : برای نهال نخل یا هر نوع نهال وقلمه زمین را چال کرد که آن را بکارد آمده است الفقر با سکون قاف شکاف یا بریدگی و چاک است و ذو الفقار نام شمشیر مولا علی (ع) به همین عنوان گرفته است لازم به ذکر است که این شمشیر از عاص ابن مُنبّه در جنگ بدرپس از اینکه به دست مولا علی(َع) کشته شد به غنیمت مسلمین در آمد و به دست پیامبر گرامی اسلام رسید که پیامبر خدا آن را به علی علیه السلام دادند گفته اند این شمشیر به همراهی شش شمشیر دیگر بلقیس ملکهء قوم سبا به حضرت سلیمان نبی هدیه داده بودند که این یک شمشیر به گذشت روزگار به دست عاص ابن منبه رسیده بود. در وصف این شمشیر آمده است :" لا فتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار". یعنی جوانمردی بجز علی و  شمشیری  بجز ذوالفقار نیست .  در خصوص نام  ذوالفقار گفته اند خراشها ی زیبا و خیلی ریزی بر روی بدنه ء این شمشیر نقر شده بوده است  و این نام اشاره به این ظاهر شمشیر دارد و بعضی محققان نیز بر آنند که ذوالفقار مانند غالب شمشیرهای قدیمی دارای دو لبه و دم بوده است ( شمشیر های امروزی که بیشتر برای تشریفات و تزیین به کمر بعضی از بزرگان دیده می شود مانند کارد از یک لبه تیزی دارد) و این که گمان می رود ذوالفقار دارای دو تیغه یا دو زبانه بوده بی اساس می باشد مرحوم دکتر معین بر این قول است و برهان درستی نیز می آورد که عرب برای دو دم بودن شمشیر آن را در زبان جمع نمی بندد بلکه به صورن تثنیه بکار می برد. و اینکه چرا در هنرهای تزیینی ما از دیر باز به صورت دو زبانه نقش شده است دکتر معین می فرمایند به آن عللت به صورت دو زبانه آمده که بتوانند آن را  به تصویر کشند زیرا خراشها یا خطوط یا دو دم بودن شمشیر و امثال اینها را نمی توان درست  درنقاشی نشان داد. امروز نیز در موزه ها می توان به شمشیرهایی با تیغ  زرکوب و با نقر و فقر یافت لذا این به ذهن نزدیک تر  است که شمشیر ذوالفقار دارای دو لبه برنده یا با نقشها و خراشهای تزیینی بر روی لبه آن بوده باشد که به این نام موسوم شده است.

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

چند دوبیتی از زنده یاد محزون
موضوع: دوشنبه هشتم بهمن 1386 23:1

 

یکی از روزهای بهاری که سراغ مرحوم پدر بزرگ رفتم طبق معمول تکه فرشی و چند ورق کاغذ و کتاب و بر آفتاب نشسته چیزی می نوشت  و گویی قلمش را می آزمود . لبش به این بیت مترنم بود:

 ترسم که من بمیرم و غم بی پدر شود

 و این طفل ناز پرور من در بدر شود

این بیت را نمی دانم از کیست ولی امروز من طفل ناز پرورد غمهایم را با دوبیتیهای او می نوازم.

به ظاهر گر به هجرانت صبورم      

                    فراقت می برم با خود به گورم

غم و هجر  و فراق یار محزون 

                   بود  غم نامهء   یوم   نشو رم

                   *        *        *

مرا از زندگانی چیست حاصل   

                   که از دلبر جدا گشتم  دو منزل

نبیند ماه  روی  یار  محزون  

               شب  تاريک   هجرم  گشته  حایل

                   *        *        *

به  یاد  آرم  ز  ایام   شباب ام

             ز  هجر  دوستان ام   دل  کبابم

گذر کردی جواني هاي محزون 

                 که  تا  پیری      کند   خانه خرابم

                    *        *        *

  ز  چشم  اشكبار و قلب  پر  خون

                 مهیا کرده از هر باب محزون

زهجر و دوري و مهجوري از يار  

                 ندارد هیچ کم از غصه اکنون

                  *        *        *

فشاندم   تخم   امید    تو   در   دل 

               از  این   امید  کی   بر دارم  حاصل

نشد از اشک محزون کشته ای سبز

                برم  این  آرزو  با  خویش   در گل

                   *        *        *  

نماند   عهد  غم   بر   دل  زمانی 

                 بریزد   غصه    تخم     شادمانی 

صبوری کن تو محزون در غم دل  

                 که شاید برگ عیشی ز ا و ستانی

                  *        *        *

نام و یادش جاویدان باد.

 

 

1 نوشته شده توسط حسن عبدی | لینک ثابت |

ظهر عاشورا (با یادی از مرحوم پدرم)
موضوع: یکشنبه بیست و سوم دی 1386 23:21

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 صدای شر شر یک ریز باران سردی هوا  با دود کنده ء سدری که در منقل می سوزد مرا به خود فرو برده است کم کم صورتم گرم و گرمتر می شود هر بار صدای کوبیدن پا  و فریاد بلند " نهضت از ماست " سینه زنان مرا  به خود می آورد اما نه دوباره خاطره ای و خیالی دیگر . نمی دانم چرا امسال این محرم را همه در حال و هوای مسیله بودم در آن حسینه کاه گلی ، در زیر نور چراغ توری، تنگ به  تنگ همدیگر نشسته. در پرتو چراغ روستاییان خسته از کار روزانه جمع شده بودند و به روضه الشهدا خوانی گوش می دادند تقریبا همه این واقعه را از حفظ بودند اما همیشه شنیدنی بود  همیشه اشک بود همیشه تا صبح روز عاشور بیدار می ماندند و عزا داری بود همیشه وقتی ظهر عاشورا علم امام حسین (ع) را شهید می کردند زنان در میان پارچه ها ی علم به سر می زدند و شیون می کردند مردان خالصانه سینه می زدند پیر تر ها نیز دست به کمر یکدیگر برده و با سینه زنی اشک می ریختند  غوغایی بود همه  حتی پیر مرد چای ریز حسینیه هم از پای منقل چای بلند می شد و سینه می زد  همین سرما هم بود اما امسال چه سرمای سوزناکی است فقط صدای زوزه باد قوسی که از دل نخلستان کنار حسینه می گذشت کم داشت.

روضه خوان شهادت امام حسین علیه السلام را به سختی می خواند اشک فرصتش نمی دهد: " اشهد انّ محمدا رسول الله"  و باران اشک که می بارد. از کنار میکرفن خود را کمی عقب ترمی کشد به دیوار تکیه می کند و با چفیه سفیدی که در دست دارد صورت خیس از اشک خود را در مشت می گیرد وبا تمام درماندگی و اندوه:

"نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت

نه شاه دین دگر بر قتال طاقت داشت"

فریاد شیون  وزاری بلند است  صدای روضه خوان در هق هق گریه ها یش و شیون مردم شنیده نمی شود.

"بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد