موضوع:
دوشنبه هجدهم آبان 1388 10:29
روزگاري بود و دل در بند مويي گير بود روز و شب در آب چشمان مات يك تصوير بود
هوش از سر رفته در كنجي نفس را مي شمرد دست از جان شسته پادرحلقه ي زنجير بود
مي گرفتش كاسه اي بس بود تا افتد خراب لااقل در كار اين پيمانه ها تاثير بود
گر چه باز آغاز قصه با نبود و بود بود هر کجا همسایه ی بی مایه مردم سیر بود
گر چه زیر انداز مردان نخ نما و کهنه بود خانه ها دلباز بود و مهر ها دلگیر بود
سكه ي يك پول ديگر نزد كس رايج نبود زيب بازوي جوانان ا حترام پير بود
اندک اندک روزگاران رنگ بی رنگی زدود رفته رفته رفت و هر تدبیر دیگر دیر بود
نغزیا بدرود کشت عمر و خرمن باد داد آه آتشناک سهم بی نوا ورزیر * بود
*ورزیر = کسی که بر مزرعه ی دیگری کار می کند و پس از برداشت سهمی می برد ورزیر گو اینکه لغتی کردی است در لهجه مردم دشتی(ما) آن را بازیار گویند





1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 9:59
در باغ سبز........ 
هنرمندان هنر اینجا تمام است
کلام اینجا یکی ختم کلامست

زادروز کریمه ی اهل بیت حضرت فاطمه معصومه و روز دختر گرامی باد


بهزاد نبوی که فراز و نشیبهای زیادی در کارنامه سیاسی خود دارد در مصاحبه ای در پاسخ به خبرنگار که پرسیده بود چی شد که از سیاست به صنعت آمدید جواب داده بودند در سیاست آدم دیربه اهدافی که دار دمی رسد د ولی در صنعت یک پروژه سریع نتیجه می دهد.(تقریبا با همین مضمون). و هکذا حاصل مصدر...
1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
شنبه یازدهم مهر 1388 9:10

مثنوی مجلس ترحیم (طنز)
از افاضات آقای هالو !
(لازم به ذکر است که مهشید امیر شاهی داستان نویس زبر دست معاصر با همین مضمون داستانی شیرین دارند اما این از ارز ش و ظرافت کارجنابمحمدرضا عالی پیام نمی کاهد)
دوستی از دوستانم در درود همسرش مرد و عزادارش نمود
تا عزاداری به رسم آن دیار آبرو مندانه گردد برگزار
آگهی در روزنامه درج کرد ختم جانانه گرفت و خرج کرد
چای و قهوه ، میوه ، سیگار و گلاب لای خرما مغز گرد و بی حساب
تاق شال دست باف فومنی تکه حلوا لای نان بستنی
منقل اسپند و عود کاشمر شربت و شربت خوری ، قند و شکر
فرش ابریشم به نقش یا علی قاری و مداح و میز و صندلی
ترمه و جام و قدح یک در میان گیره ی نقره برای استکان
حجله سیصد چراغ یک تنی رحل و سی جزء و بلن گوی سونی
بر در و دیوار خانه صد قلم بیرق و ریسه ، کتیبه با علم
در میان مجلس و ما بین جمع ده چراغ زنبوری ، پنجاه شمع
قاب کرده وان یکاد و چارقل نصب کرده در میان تاج گل
باز تا شادان شود در آن جهان روح آن مرحومه ی خلد آشیان
واعظی با فهم و دانا و بلد کرد دعوت تا سخنرانی کند
آشنایان قدیمی هر کدام آمدند از راه یک یک با سلام
اهل فامیل ریا کار و دغل کاسب و همسایه و اهل محل
دوستان با وفا با تربیت آمدند از بهر عرض تسلیت
مجلسی با احترام و با شکوه لیک واعظ غایب و او در ستوه
گرچه رسما گشته دعوت، ممکن است جای بهتر رفته آن معده پرست
مجلسی با آن شکوه و احترام بی سخنرانی نمی گردد تمام
مجلس با آبرو و با وقار بی سخنرانی بود بی اعتبار
ساعتی بی واعظ و منبر گذشت عاقبت صاحب عزا بی تاب گشت
رفت د ر پس کوچه ها پیدا کند واعظی تا مدح میت را کند
دید شیخی با عرقچین و عبا ریش و نعلین و عصا ، شال و قبا
گفت : ای دستم به دامانت بیا از غم و غصه رهایم کن ، رها
مجلس ختمی است وعظی مختصر پول بستان ، آبرویم را بخر
شیخ از هول حلیم روغنی رفت با سر توی دیگ ده منی
آمد و شد در عزایش نوحه خوان طبق عادت هی چاخان پشت چاخان
بی خبر کان مرده زن بوده نه مرد رفت بر منبر سخن آغا ز کرد :
او بری بود از بدی و هرزگی می شناسم من ورا ا ز بچگی
من خودم او را بزرگش کرده ام کودکی بود و سترگش کرده ام
من نمی گویم چرا رنجور بود رازها در بین ما مستور بود
وه چه شب های درازی را که من صبح کردم با وی اندر انجمن
مجلس آرای و سخن پرداز بود با همه اهل محل دمساز بود
ما دو جسم و لیک یک جان بوده ایم مست و مدهوش و غزلخوان بوده ایم
او نه تنها بر منش ایثار بود مطمئنم با شما هم یار بود
ما به او احساس دیرین داشتیم خاطرات تلخ و شیرین داشتیم
آتشی در این هوای سرد بود جمله مردان را دوای درد بود
نازنینی رفته است از بین ما از کجای او بگویم با شما؟
هر شب جمعه بداد از پیش و پس بر گدایان نان و خرما و عدس
یاد باد آن شب که خود را باختم دست را در گردنش انداختم
زیر گوشش نرم کردم زمزمه درد دل گفتم به او یک عالمه
سر به زانویش نهاده سوختم چشم در چشمان شوخش دوختم
دست خود را بر سر و گوشم کشید از سر رأفت در آغوشم کشید
تا رسید این جا سخن صاحب عزا بر سر او کوفت با چوب عصا
کی همه نفرین و عصیان و گناه با عیال خویش کردی اشتباه ؟
تو چه سرّی با زن ما داشتی دختر سعدی ورا پنداشتی؟
تو نپرسیدی ز قبل گفتگو زن بود لیلی و یا مرد ای عمو ؟
گفت و گفت و گفت تا بی هوش شد کف به لب آ ورده و خاموش شد
جمع گشته گرد او پیر و جوان آن به این دستور می داد این به آن
آی قنداق آورید و چای داغ دیگری می گفت : گِل زیر دماغ
این یکی می شست رویش را به آب آن یکی می گشت دنبال گلاب
این وری نبضش گرفته می شمرد آن وری بین دو کتفش می فشرد
دکمه های پیرهن را کرده باز سوی قبله کرده پاها را دراز
ذره ای تربت بمالیدش به کام باد می زد دیگری او را مدام
مؤمنی دستان خود برده به جیب زیر لب می خواند هی امّن یجیب
پیرمردی گفت : این آشوب چیست این بابا جنی شده چیزیش نیست
ورد خواند و فوت کرد و ذکر گفت من هشل لف لِف تـــُلــُف هوها هلفت
تا طلسم آن ننه مرده شکست هر دو چشمش وا شد و پا شد نشست
لب گشود و در سخن شد کم کَمَک گفت : کو آشیخ ؟ آی مردم کمک
با طنابی سفت بندیدش به هم تا حق او را کف دستش نهم
لیک جا تر بچه چون مرغی پرید شاه بیت ماجرا را بشنوید :
شیخ کز این ماجرا آزرده بود میکروفن را با بلن گو برده بود
سروده : محمدرضا عالی پیام
این مثنوی اگرچه بلند و شاید تا حدی ممل اما برای تغییر ذایقه خوانندگان که از بوی تند سیاست زدگی روزگار ملول هستند گذاشتم امید که مایه دلخوری دوستان بسیار بسیار عزیز لر م نگردیده باشد


ضمنا در پاسخ به دوستان همدلی که ربط این عکس و موضوع خواسته اند ارتباط چندانی میان توتون و بند تنبان نیست فقط همینطوری مهرش به دلم نشست و گذاشتم

1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 9:48
عید سعید فطر بر روزه دارا ن گوارا باد

**********************************************************
خراب و خسته و بد حالم از فراز و فرود
چنان که کس به چنین حالتش مباد رکود
دلم برای شما می تپد ! برای شما!
چراغ کوچه زمانی قرار ما و شما بود!
چه شد به مهر و وفا ؟مهر ورز مهر آموز
چگونه شد که فراموش گشت زودی زود؟
چه بویناک و نمور است گوشه ی بند
چه ترسناک و به دور آنچنان که نفی و نفود*
ز زخم حنجر خون ریز در افق پیچید
صدای نرده ی آهن و وای جان فرسود
به کف فتاده تنی ناتوا ن کبود و قدید
سیاه و سرد و شب انگیز تن کرخت و کبود
ز تاب و تا فتاده رمق رفته دیده پنداری
ز کومه ها به سیاهی رود ز سوسو* دود
چراغ نیست که گشت است مایه ی سرسام
قرار نیست جز اقرارهای وهم آلود
نه قصه ایست صورت دژخیم و چنگک آهن
فسانه نیست به زنجیر پای و ضرب عمود
دروغ نیست زدوزخ که شیخ مسجد گفت
به دوزخ اند بلی قوم لوط و قوم ثمود
بگو ز " کاکه ی تیغون" *به نقل از مضمون
همان برادر افغان که درد ما بسرود
اگر نبود به کهریزک آنچه و آنچه در قندوز
سپید بخت نمی شد یکی ز حامد و محمود
******************************************
* کاکه تیغون= شاعر و طنز پرداز افغانیکه سروده بودند:
به ریش خویش ببند ای فلک فکاهۀ پدرود
مبارک است به حامد،مبارک است به محمود
*نفود =صحرایی کویری در حجاز که آن را ربع الخالی نیز گویند
سوسو= شعاع نور ی کم فروغ



*********************************************************
دیگر اینکه استاد پرویز مشکاتیان در این قحط نوا کالبد خاکی را به خاکیان واگذاشت و رفت

1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 8:19
در كتاب تباشير المحرورين از محيالدين ابن عربي عارف و فاضل قرن هفتم اشعاری آمده است که بسیار تامل بر انگیز است.
إذ إتّحد اليهود مع النّصاري
هنگامي كه يهود و نصارا متحد شدند(صهیونیزم مسیحی)
و طاروا بالحديد علي البروج
بر بالا پرواز كردند با آهنها (هواپيماها)؛
و الضحي المسجد الاقصي اسيرا
و مسجدالاقصي گرفتار شد؛
و صارا الحكم مع ذات الفروج
و زنها حاكم شدند؛
و نار في الخليج(فارس) لها سعير
آتشي در خليج شعلهور ميشود؛
و حكم بالحجاز مع العلوج
و پادشاهي در حجاز با مردان پست ميشود؛
و في الحرب الكواكب سوف تفني
در جنگ ستارگان زود فاني ميشوند
عوا صمهم مع زيت الخليج(فارس)
پايتخت آنها با روغن خليج (نفت) فاني ميشود؛
و ياجوج و ماجوج تفانوا
ياجوج و مأجوج فنا (كشته) ميشوند؛
و صاحوا يا بحارالدم هيجي
فرياد ميزنند اي درياهاي خون به هيجان درآييد؛
و قل لاعور الدجال هياء
بگو اي دجال لوچ آماده باش؛
فقدان الاوان الي الخروج
وقت خروجت نزديك شده.
روز قدس راآنچنان که امام فرموده بودند بر سر اسراییل فریاد بکشید

ای زبانزد گشته ای پر کرده آوازه
آی ای آوازه ات در خواب و خمیازه


توصیه مهم: شایسته است در دیدار با مقامات مواظب رفتاردختران محجبه ریش و سبیل دار کنار خود باشید.تا مبادا اشکتان را در آوردند
1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
یکشنبه هشتم شهریور 1388 11:19
شفیعی کدکنی از ایران رفت
سفرت بخير، اما ...
یاسین نمکچیان
شاید مسافران فرودگاه بینالمللی امام خمینی (ره) هم نميدانستند پیرمردی که چمدان به دست کنارشان ایستاده تا پلههاي هواپیما را بالا برود و برای همیشه با دلبستگیهاي سرزمین مادریاش خداحافظی کند، کسی است که فرهنگ این سرزمین مدیون سالها از خود گذشتگی اوست و آنگاه ما اینگونه بیسروصدا از دستش دادهایم.

|
شاید مسافران پنجشنبه شب فرودگاه بینالمللی امام نميدانستند آوازخوان «کوچه باغهای نیشابور» برای اینکه دیگر طاقت خیلی چیزها را نداشت مجبور شد اسباب اثاثیهاش را جمع کند و به رفتنی تن بدهد که یک عمر از آن گریزان بود.
پنج شنبه شب گذشته دکترمحمدرضا شفیعی کدکنی، شاعر و پژوهشگر برجسته، تهران را به مقصد آمریکا ترک کرد تا فصل تازهای را در آغاز دهه هفتم زندگیاش پیش بگیرد، اما تردیدی وجود ندارد که صندلی خالی آقای دکتر، سالها در دانشگاه تهران خالی خواهد بود و دانشجویان حسرت روزهایی را خواهند خورد که مثل برق از کنارشان گذشته است. کسی شک ندارد که شفیعی کدکنی برای جامعه فرهنگی ایران ارزشمندتر از تصور خیلیها بود؛ هرچند هیچ عکاس و خبرنگاری در فرودگاه حاضر نبود تا رفتن همیشگی او را به تصویر بکشد و کسی غیر از خانوادهاش برای بدرقه او نرفته بود. خبر رفتن شفیعی کدکنی به آن سوی آبها زمستان گذشته دهان به دهان چرخید، اما کسی آن را جدی نگرفت. ماجرا از این قرار بود که استاد در یکی از کلاسهاي درسش قصد خود برای عزیمت به خارج از کشور را مطرح میکند و از دانشجویان ميخواهد تا کارهای نیمه تمامی را که به او مربوط ميشود، انجام دهند. آن روزها یکی از دانشجویان حاضر در آن کلاس خبر را با خبرنگار یکی از روزنامهها مطرح ميکند و نگران اتفاقی است که قرار است شکل بگیرد. رفتن شفیعی کدکنی آن روزها برای اولین بار در یکی از وبلاگها منتشر شد، ولی کسی جدیاش نگرفت. رسانهها از یک طرف اصل خبر را شایعه نویسنده وبلاگ ميدانستند از طرفی دیگر نميتوانستند به راحتی از کنارش بگذرند. حتی همین اواخر یکی از نشریات تقریبا زرد یک بار دیگر به قول خودش به آن شایعه دامن زد و یادآور شد که خوشبختانه خبر تنها در حد شایعه باقی مانده است. همه چیز همینگونه گذشت تا یکی از روزهای هفته گذشته فیض شریفی شاعر و منتقد شیرازی و از دوستان چهره بلند آوازه ادبیات ایران یک بار دیگر خبر رفتن شفیعی کدکنی را برای نویسنده همان وبلاگ تشریح کرد. انگار شفیعی کدکنی با تلفن از دوستانش خداحافظي ميکرد. به هرحال آنقدر دست روی دست گذاشتیم و منتظر ماندیم تا بالاخره اتفاقی که نباید افتاد و شفیعی کدکنی به دعوت دانشگاه پریستون ترجیح داد زندگیاش را در آمریکا ادامه بدهد و در همان جا به تدریس بپردازد. او اولین استاد برجستهای نیست که رفتن را به ماندن ترجیح داد؛ اما تا این لحظه آخرین نفر از نسل طلایی اساتید ایرانی است که بیشتر از این ماندن را تاب نیاورد. شاید هم از مهمترین استاد دانشگاههاي ایران به شمار بیاید که تاکنون ترک وطن کرده است. پنجشنبه گذشته شفیعی کدکنی آخرین لحظات تهران را با دوستان قدیمیاش مرتضی کاخی و محمد رضا حکیمی و خانوادهاش گذراند. انگار دعوت دانشگاه پریستون یکساله است، ولی چون شفیعی گرین کارت دارد قصد کرده سالهاي بیشتری را در آمریکا بگذراند. جامعه دانشگاهی ایران یکی از علمیترین چهرههایش را از دست داد. برای آنهایی که مثل مرتضی کاخی یک عمر را با شفیعی گذراندند این روزها، به تلخی زیتونهاي رودبار ميگذرد. حتما تا چند وقت دیگر که دانشگاهها پس از تعطیلات تابستانی کار خود را شروع کنند روزهای تلخ دانشجویان دانشگاه تهران هم آغاز میشود که ناگهان با صندلی خالی استادی روبهرو خواهند شد که یکسال و اندی پیش بارها روی آن نشسته بود و خداحافظی قیصر را اشک ریخته بود. مهرماه که بیاید تازه روزهای تلخ آغاز میشود و خیلیها تنها ميایستند و زمزمه ميکنند:
«به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم
«سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کوير وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفهها، به باران، / برسان سلام ما را»
(اقتباس از دنیای اقتصاد)
اینجا برای عشق سراغی نمی دهند
پروانه ی عبور به باغی نمی دهند
این خارزار و رفتن جمعی به کورمال
اینجا به شیخ نیز چراغی نمی دهند
مارا به پای من که به بازی گرفته اند
تعلیم راه رفتن زاغی نمی دهند
شعر نسیم و نقل گون را شنیده ایم
ما را محل به قیمت تاغی نمی دهند
سید * بهای مردم دانا یقین بدان
قدر کلاغ هم به کلاغی نمی دهند
نغزي ملول كرد سخن در سخن شدن
ديگر نشان زشرط بلاغي نمي دهند
* این سروده در استقبال از استاد و دوست اندیشمندم سید محمد رضا هاشمی نژاد سروده و به رویت آن بزرگوار در آمد چون در آن اشارتی به شعر زیبای گون و نسیم استاد شفیعی کد کنی داشتم . علی رغم تصمیم قبلی ام در اینجا درج کردم
*اشاره به این شعر زیبای استاد شفیعی کدکنی یادش جاویدان شفیعی را با "در کشور شوراها"یش شناختم در حالی که نوجوانی پر شور و احساس بودم و اینک :
به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان
همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت بخیر اما! تو و دوستی خدارا
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را!
1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 14:11

حلول ماه رحمت و نزول قرآن ماه میهمانی پروردگار بر شما روزه داران گوارا باد

منه به کار جهان دل گره به پیشانی کشیده سفره ی نعمت بیا به مهمانی!
سپاه غصه به دل هر که راکمین آراست ز پلک ناز تو رو کرد در پریشانی
ز جایگاه تو یک ذره ای چه می کاهد به قدر یک پر کاهی ز لطف همخوانی
به دامنی ننشیند غبار اندوهی ز چهر خسته دلی گرد غصه بنشانی
نه چلچراغ که در ساحت توانت نیست به نیمه شمع شبی کلبه ای فروزانی
کنون که رونق بازار دین فروشان است کنون که قیمت ادیان گرفته ارزانی
کنون که عالم و عامی به کار دینداریست برو به دین خدا قدر لقمه ی نانی
به حیرتم ز چه نغزی چرا نمی گیرد؟ برای راحت جان تهمت مسلمانی



1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 11:25
عید میلاد منجی عالم بشریت بر منتظران راستینش مبارک باد

ز ضجه پر حناجر و قلوب شد نیامدی
ز فتنه پر قبایل و شعوب شد نیامدی
گشوده سفره ي دلم در انتظار مانده ام
در انتظار جمعه هم غروب شد نيامدي
به جای جاز آب چشم و عطر جان فشانده ام
نه خانه خانه کوچه رفت و روب شد نيامدي
زبان شاخ شاخ من نگو زبان به كامها
خدا خدا خدا كنان چو چوب شد نيامدي
تمام شهر ر ا لباس شخصي و بسيجيان
گرفته بود خوب شد چه خوب شد نيامدي
بیا بیای ندبه هم دروغ بود نغزیا
مگو دگر که کربلا جنوب شد نیامدی
*******************************************************

در پاسخ به دوستانی که این تصویر راخارج از موضوع می دانند باید به آخرین تصویر پست قبل اشاره کرد و فرو افتادن راکب از خر مراد وقرار دادن مرکوب را در لبه ی پرتگاه بلکه غرقاب . که صد البته این همه از هنرهای روزگار ماست
1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
شنبه دهم مرداد 1388 11:24

اي واي كه ما را به ته صف بردند
اين بي خبران ز دخل و مصرف بردند
دانستم از آنجا كه به برج ميلاد
قرآن خدا را به ني و دف بردند

من خون رزان ز شيشه ريزم بيرون
در شيشه كني تو خون مردم به فسون
حالا تو بگو خلاف من سنگين است
يا رنگ كني فرش خيابان از خون؟

(با عرض پوزش)
جا دارد اگر ز ديدگان ریزم خون
زاین حیله و تلبيس و ز تزوير و فسون
آن روز كه قرآن به سر ني بردند
امروز به ني دو باره آورده برون

ای سر به هوای بود و باد آهسته
و ای خیره سر و سست نهاد آهسته
فردا چو خر مرادت از پا فکند
امروز تو را چو دست داد آهسته
"نشود فاش کسی آنچه میان من و توست... " 
و ختامه مسک...
حضرت زهرا - سلام الله علیها- در خطبهای پس از غصب خلافت مولا میفرمایند: «اكنون اين شتر شيرده خلافت را بگيريد و ببريد و به ناحق غصب كنيد؛ اما بدانيد كه پاى شتر خلافت و فدك مجروح است و پشت وى زخم و غبار و ننگ آن تا هميشه باقى است.»
1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
دوشنبه پنجم مرداد 1388 10:12
انگار همین دیروز بود...

"اينك كه من از دنيا مي روم، بيست و پنج كشور جز امپراتوري ايران است و در تمامي اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان درآن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراي احترامند، جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .

۱ - پرچم درفش کاویانی ۲ - پرچم ایران در زمان کورش کبیر ۵۵۹ سال پیش از میلاد مسیح (ع)
اكنون كه من از اين دنيا مي روم تو دوازده كرور دريك زر در خزانه داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو مي باشد، زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين حزانه بيفزايي نه اين كه از آن بكاهي، من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما در اولين فرصت آن چه برداشتي به خزانه بر گردان .

مادرت آتوسا ( دختر كورش كبير ) بر گردن من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن .
ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را كه از سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن به وجود نمي آيد و غله در اين انبارها چندين سال مي ماند بدون اين كه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اين كه همواره آذوغه دو ياسه سال كشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از اين كه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تامين كسري خوار و بار استفاده كن و غله جديد را بعد از اين كه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشك سالي شود .
هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافيست، چون اگر دوستان و نديمان خود را به كار هاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نا مشروع نمايند نخواهي توانست آنها را مجازات كني چون با تو دوست اند و تو ناچاري رعايت دوستي نمايي.
كانالي كه من مي حواستم بين رود نيل و درياي سرخ به وجود آورم ( كانال سوئز ) به اتمام نرسيد و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد، تو بايد آن كانال را به اتمام رساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آن قدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند .
اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اين كه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار كند، ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني، با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند .
توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوي آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط مكن و براي اين كه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند، قانون ماليات را وضع كردم كه تماس عمال ديوان با مردم را خيلي كم كرده است و اگر اين قانون را حفظ نمايي عمال حكومت زياد با مردم تماس نخواهند داشت .

افسران و سربازان ارتش را راضي نگاه دار و با آنها بدرفتاري نكن، اگر با آنها بد رفتاري نمايي آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل كنند ، اما در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد و تلافي آن ها اين طور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اين كه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند .
امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اين كه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بيشتر شود تو با اطمينان بيشتري حكومت خواهي كرد .
همواره حامي كيش يزدان پرستي باش، اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسي بايد آزاد باشد تا از هر كيشي كه ميل دارد پيروي كند .
بعد از اين كه من زندگي را بدرود گفتم ، بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كردم بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مكن تا هر زماني كه مي تواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي من را آنجا ببيني و بفهمي كه من پدرت پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج كشور سلطنت مي كردم مردم و تو نيز خواهيد مرد زيرا كه سرنوشت آدمي اين است كه بميرد، خواه پادشاه بيست و پنج كشور باشد ، خواه يك خاركن و هيچ كس در اين جهان باقي نخواهد ماند، اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت مرا ببيني، غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد كرد، اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اين كه بتواند تابوت حاوي جسدت را ببيند.
زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعي و هم قاضي نشو، اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بي طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد و راي صادر كند، زيرا كسي كه مدعيست اگر قضاوت كند ظلم خواهد كرد.
هرگز از آباد كردن دست برندار زيرا كه اگر از آبادكردن دست برداري كشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت، زيرا قائده اينست كه وقتي كشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود، در آباد كردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازي را در درجه اول قرار بده .
عفو و دوستي را فراموش مكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولي عفو بايد فقط موقعي باشد كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشد و تو عفو كني ظلم كرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي .
بيش از اين چيزي نمي گويم، اين اظهارات را با حضور كساني كه غير از تو اينجا حاضراند كردم تا اين كه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را كرده ام و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي كنم مرگم نزديك شده است . "
[
1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
یکشنبه چهاردهم تیر 1388 10:25
خداش خير دهاد آنكه آب و جارو كرد
و خاطرات قديمي ز هر طرف رو كرد
به رفت و روب و هرس خانه را جلايي داد
زياس باغچه هر گوشه را پر از بو كرد
زدست دايه شكايت بر م به نا پدري
كه هرچه برسرم آمد هم ازاول او كرد
خسارت و ثمن بخس اگربود اينجاست
نه آن كه مرکب رهرو عوض به يابو كرد
حقيقتست كه فصل الخطاب مي آيد
نه هر كه قوت چنگال و زور بازو كرد
نيرزد آنكه به تاييد شبهه بنويسند
به ضرب سرب فلان في المثل يكي تو كرد
اگرچه فاصد رگ زن علاج درخون دید
چه بهتر آنکه مداوا به حکم دارو کرد
سموم دي همه در خون دل نشاند ويكي
نه ريخت قطره ي اشكي نه خم به ابرو كرد
به غیر شبنم از این شور گزکجا خرگوش
نصیب داشت به هر بوته ای تکاپو کرد؟
مرا به كوچ بها ر هيچ التفات نبود
گمان مدار ولي كار بد پرستو كرد
* ثمن بخس = بهای به وجه ناچیز اشاره به فروختن یوسف (ع) که قران می فرماید به بخس دراهم فروخته شد. در این بیت تلاش شده گفته شود خسارت و مفت فروشی اینجاست نه آن کسی که اسبی رهوار را با یابوی معاوضه کرد.


1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
لطفی که مایه ى گره کور است
موضوع:
شنبه سی ام خرداد 1388 9:4
لطفی که مایه ى گره کور است
دور از من و شما به چه منظور است
دشتی زشور و شروه ات آکنده است
پر نغمه هر چه تپه و ماهور است.....


درپناه قانون...


**********
بارها گفته بودم اين پيمانه پر كنم وكوله بار درويشي از اين خانه بركشم . اما دلبستگي به دوستان و اين صفحه مانع مي شدتا اينكه سال نو آمد و شبی با خودخلوتی داشتم چشم انتظار ماندم تا اقبال و بخت با که یار گردد:
عید نوروز باستان آمد سال گاو است و گاو نر به نفیر
تا که اقبال و بخت یار شود گاو جمشیدو گاو نه من شیر

به هر تقدير ادامه كار برايم قدري سخت و چندش آور است البته چنان كه در طبيعت اموات است هراز چندي سري مي زنم و از نظرات دوستان باخبر خواهم شد و پست الكترونيكم نيز بروي دوستان گشاده است.مارا با عیبهای کلی ببخشید.تا روزی و روزگار دیگری و حال و هوای تازه تری خدابخواهد بیایم.

نشانی پست الکترونیکم همانیست که در منوی اصلی وبلاگ قید شده است. بدرود
1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
ویژه 22 خردادماه ( حتما درادامه مطلب را بخوانيد)
موضوع:
یکشنبه هفدهم خرداد 1388 14:9

"خواب آشفته ی ما لایق تعبیر نبود"

" ما مردم ایران همه با هوش و زرنگیم...."

"دولت آنست که بی خون دل آید به کنار....."



"دولت طلبی سبب نگه دار با خلق خدا ادب نگه دار"

" دولت فقر خدایا به من ارزانی دار
که این کرامت سبب حشمت و تمکین من است"
(این بیت خواجه شمس الدین حافظ را پیشتر گفتم مرحوم "محزون " پدر بزرگم به قلم گچ و خط نستعلیق در رف مجلسی مرحوم ملا عبدالله نوشته بودند.

1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
سه شنبه پنجم خرداد 1388 11:31

پاییز شد و مهر شد و فصل دگر شد
آویزه ی یخ از سر میزاب به در شد
گیتی که دوازده پسر پیر ش یک یک
سر کرده و آوازه بدر کرد و پدر شد
بر خواسته تا باز چه رنگ آوری آرد
جز خون جگر كو چه نصیب دل تر شد
شيرين نشد از چشمه ي نوشين لب خسرو
ز آن تلخ تر آن شهد كه در كام شكر شد
موسي و عصا و يد بيضا همه سهلست
با آتش طوري كه به اندام شجر شد
از چشم فلك بينم و افسوني ايام
بر چشم من آن تير كه بر تير دگر شد
خوش بود بهشتی لب کشت و می و مینا
عیشی که به یکباره هدر رفت و دو در شد
ما بی خبر و مست و پلاس چمن آنگه
یک جمع گريز ان تو مگو گشت خبر شد
کو عمر دگر پایه شوم دوزخیان را
که این عمر به پاتوق سر کوی و گذر شد
چون خوشه ی جو خم شده ام سر بگریبان
نغزی همه سر تا به قدم طوق و کمر شد

این نیز شوخی طبیعت که فقط یک لحظه از سال چنین تصویری در آب شکل می گیرد

1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 13:50
در پست الكترونيكي جديدي كه از دوست صاحب ذوق و هنرمند م مهندس ملازم در يافت كردم حكايتي زيبا و به مورد آمده بود كه شايسته ديدم در اينجا درج شود اميدوارم خواننده محترم از اينكه روش نگارش وبلاگ از يك دستي به تنوع و گوناگوني روي كرده است رضايت خاطر داشته باشند:
یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک
اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد. «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»
سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»
سن پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»
سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به جهنم بروم»
سن پیتر گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»
و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.
در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند.
به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت.
بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم.. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»
بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»
شیطان با خنده جواب داد: شما كه خود به اين گونه بازيها خوب واقفيد!
«آن روز، روز تبلیغات بود...
امروز دیگر تو رای دادی !».



دوستاني كه به سن وسال ما هستند حتما داستان عبدالله بري و عبدالله بحري را در فارسي دبستان خوانده اند من اينجا تصاوير موجودي شگفت انگيز كه بعد از سونامي بر ساحل بجا مانده بوده است مي گذارم و اطمينان مي دهم كه از فتوشاپ يا ديگر فنون تصوير پردازي در آنها خبري نيست.








1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
یکشنبه سی ام فروردین 1388 10:30
بالاخره توانستم میان سال گاو و سال اصلاح الگوی مصرف جمع کنم در یکی دو پست گذشته دل دل می کردم ولی از عهده بر نمی آمد حکایت ما حکایت آن شاعریست که به خراسان رفته بود تا حکمیت یا مصالحه یا... میان دو شاهزاده قاجار کند و این دو بیت را برای دوستان به تهران فرستاد:
"ای ملتزمین در شاهنشه ایران
دانید مرا کار چه باشد به خراسان؟
برسنگ زنم شیشه و بر شیشه زنم سنگ
خواهم شکند این و نخواهم شکند آن "
و این یعنی یک نوع بند بازی که کسی را هم نرنجانده باشی!

سوال ریاضی از امام علی(ع)
شخصى یهودی به حضور امام على (ع ) آمد و پرسید:
«عددى را به دست من بده كه قابل قسمت بر 1،2،3،4،5،6،7،8،9باشد بى آنكه باقى بیاورد.»
امام على (ع ) بى درنگ به او فرمود:
«اضرب ایّام اسبوعك فى ایّام سنتك »
(روزهاى هفته را بر روزهاى یكسال خودت ضرب كن كه حاصل ضرب آن، قابل قسمت بر همه اعداد مذكور (بدون باقیمانده) خواهد بود.)
سؤال كننده هفت را در 360 ضرب كرد حاصل ضرب آن 2520 شد، این عدد را بر 2،3،4،5،6،7،8،9، 1تقسیم كرد، دید بر همه این اعداد قابل قسمت است بدون آنكه باقى بیاورد.
توضیح بیشتر:
شاید این سوال برای شما هم مطرح شود که یک سال مگر 360روز است؟
باید گفت چنان که تاریخ روایت می کند منجمان در آن روزگار بر این باور بودند که هر ماه مشتمل بر 30 روزاست بنابر این ایام سال نزد ایشان360روز بوده است که سپس 5روز بدان می افزودند؛ از طرفی سائل فردی یهودی است و یهودیان نیز معتقد به سال شمسی بوده اند. و این از بصیرت و هوشمندی بالای حضرت حکایت دارد که به فرد یهودی می فرماید روزهای هفته ات را بر روزهای سال خویش( و نه سال قمری اهل حجاز و عربستان) ضرب کن.
منابع
بحار الانوار، مجلسی، محمد باقر، باب 93، حدیث 72.
ینابیع المودة، ج1.
مستدرک سفینة البحار، الشیخ علی النمازی الشاهرودی، ج9، ص114.
موسوعة الامام علی (ع) فی الکتاب و السنة و التاریخ، محمد الری شهری، ج10.



1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 14:1
دوش مغر ب به خانه من تنها رو به قبله نشسته با وضو بودم
سفره ي دل چو عابران در پيش باز و خود گرم گفتگو بودم
گربگويم چه گفته ام با خويش جز كه ديوانه ام نمي گوييد
من همين طور نيز متهمم گر چه بي راه هم نمي گوييد
نقل دلداگي و دلتنگي است آخر انجام ماجراي خودم
"قصه العشق لا نفصام لها" بين من باشد و خداي خودم
غره بودم من نصحيت گوي دل پر زخم در چه كار آيد
نازنيني دلم به دست آورد كه از او کار بي شمار آيد
سبزه بر دست و بر لب جو ی گفتم: "همشیره "چهره کرد نژند
چشم در چشم و شیطنت آمیز مادرش زد به نازکی لبخند
او به بازی و سرخوشی سرگرم سالها رفت و رفت روز به روز
من به امید وصل و دیدارش چشم بر گرد راه مانده هنوز
پافشاری نمی کنم ز این بیش كه دلم دست آشنا مانده
شايد هم در برو بياي زياد دل من لای دست و پا مانده
عید نوروز باستان آمد سال گاو است و گاو نر به نفیر
تا که اقبال و بخت یار شود گاو جمشیدو گاو نه من شیر


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مُعلّى پسر خُنَیس گوید: در روز نوروز، بر امام صادق(ع) وارد شدم.
فرمود: «آیا این روز را مى شناسى؟». گفتم: قربانت گردم! این روز را فارسیانْ گرامى مى دارند و به یكدیگر هدیه مى دهند. فرمود: «سوگند به خانه كعبه كه این، رمزى دیرینه دارد و برایت روشن مى سازم تا آگاه گردى».
آن گاه فرمود: «اى معلّى!
1- روز نوروز، همان روز است كه خداوند از بندگان پیمان گرفت او را بپرستند و به او شرك نورزند، به پیامبران و حجت هایش بگروند و به امامان ایمان آورند.
2- این همان روز است كه خورشید طلوع كرد، بادها وزیدن گرفت و گل هاى زمین روییدند.
3- این همان روزى است كه كشتى نوح(ع) بر ساحل جودى آرامش یافت
4- این همان روزى است كه خداوند، گروهى چند هزار نفره را كه از ترس مرگ از خانه ها بیرون رفته بودند زنده ساخت، پس از آن كه آنان را میرانده بود.
5- این، روز فرود جبرئیل بر پیامبر اسلام است
6- این روزى است كه پیامبر(ص) امام على(ع) را بر دوش گرفت تا بت هاى قریش را در مسجد الحرام شكست و در همین روز، ابراهیم خلیل الرحمن، بت ها را شكست.
7- این همان روزى است كه پیامبر(ص) به یارانش دستور داد با على(ع) بیعت كنند و در همین روز، على را براى بیعت گرفتن از جنیان فرستاد.
8- در همین روز على (ع) بر نهروانیان پیروز شد
9- در این روز، قائم ما و صاحبان حكومتْ قیام كنند
10- و در همین روز، قائم ما بر دجّال پیروز گردد و او را در زباله دان كوفه به دار آویزد.
ودرپایان امام صادق (ع) فرمود:
و ما من یوم نَیروز إلاّ و نحن نتوقّع فیه الفرج؛ لأنه من أیامنا وأیام شیعتنا
در هر روز نوروزى، ما آرزوى فرج داریم؛ چرا كه آن از روزهاى ما و شیعیان ماست. فارسیان، آن را گرامى داشتند و شما (اعراب) آن را ضایع كردید.»

1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 13:45
|
|
*~*~نوروز را پاس بدارید~*~*
نوروز یکی از کهنترین جشنهای به جا مانده از دوران باستان است. خاستگاه نوروز در ایران باستان است و هنوز مردم مناطق مختلف فلات ایران نوروز را جشن میگیرند. زمان برگزاری نوروز، در آغاز فصل بهار است. نوروز در ایران و افغانستان آغاز سال نو محسوب میشود و در برخی دیگر از کشورها تعطیل رسمی است.
[ویرایش] زمان نوروز
جشن نوروز از لحظه اعتدال بهاری آغاز میشود. در دانش ستارهشناسی، اعتدال بهاری یا اعتدال ربیعی در نیمکره شمالی زمین به لحظهای گفته میشود که خورشید از صفحه استوای زمین می گذرد و به سوی شمال آسمان میرود. این لحظه، لحظه اول برج حمل نامیده میشود،[۱] و در تقویم هجری خورشیدی با نخستین روز (هرمز روز یا اورمزد روز) از ماه فروردین برابر است. نوروز در تقویم میلادی با ۲۱ یا ۲۲ مارس مطابقت دارد. [۲]
در کشورهای ایران و افغانستان که گاهشمار هجری خورشیدی به کار برده میشود، نوروز، روز آغاز سال نو است. اما در کشورهای آسیای میانه و قفقاز، گاهشمار میلادی متداول است و نوروز به عنوان آغاز فصل بهار جشن گرفته میشود و روز آغاز سال محسوب نمیشود.[۳]
[ویرایش] واژهٔ نوروز
واژه نوروز یک اسم مرکب است که از ترکیب دو واژهٔ فارسی «نو» و «روز» به وجود آمده است. این نام در دو معنی بهکار میرود:[۴]
۱) نوروز عام: روز آغاز اعتدال بهاری و آغاز سال نو ۲) نوروز خاص: روز ششم فروردین با نام «روز خرداد»
ایرانیان باستان از نوروز به عنوان ناوا سرِدا یعنی سال نو یاد میکردند. مردمان ایرانی آسیای میانه نیز در زمان سغدیان و خوارزمشاهیان، نوروز را نوسارد و نوسارجی به معنای سال نو مینامیدند.[۵]
[ویرایش] واژه نوروز در الفبای لاتین
در متن های گوناگون لاتین، بخش نخست واژه نوروز با املای No ،Now ،Nov و Naw و بخش دوم آن با املای Ruz، Rooz و Rouz نوشته شده است. در برخی از مواقع این دو بخش پشت سر هم و در برخی با فاصله نوشته میشوند. اما به باور دکتر احسان یارشاطر بنیانگذار دانشنامه ایرانیکا، نگارش این واژه در الفبای لاتین با توجه به قواعد آواشناسی، به شکل Nowruz توصیه میشود. این شکل از املای واژه نوروز، هماکنون در نوشتههای یونسکو و بسیاری از متون سیاسی به کار می رود.[۶]
منشا و زمان پیدایش نوروز، به درستی معلوم نیست،[۵] اما این جشن، تاریخچه ای سه هزار ساله دارد وکهن ترین آیین ملی در جهان به شمار میرود. در برخی از متن های کهن ایران ازجمله شاهنامه فردوسی و تاریخ طبری، جمشید و در برخی دیگر از متن ها، کیومرث بهعنوان پایهگذار نوروز معرفی شده است.[۷] پدید آوری نوروز در شاهنامه، بدین گونه روایت شده است که جمشید در حال گذشتن از آذربایجان، دستور داد تا در آنجا برای او تختی بگذارند و خودش با تاجی زرین بر روی تخت نشست. با رسیدن نور خورشید به تاج زرین او، جهان نورانی شد و مردم شادمانی کردند و آن روز را روز نو نامیدند.[۵]
برخی از روایتهای تاریخی، آغاز نوروز را به بابلیان نسبت میدهد. بر طبق این روایتها، رواج نوروز در ایران به ۵۳۸ سال قبل از میلاد یعنی زمان حمله کورش بزرگ به بابل بازمیگردد.[۵] همچنین در برخی از روایتها، از زرتشت بهعنوان بنیانگذار نوروز نام برده شده است.[۵] اما در اوستا (دست کم در گاتها) نامی از نوروز برده نشده است.[۸]
[ویرایش] نوروز در زمان هخامنشیان
نگاره مراسم پیشکش هدایا به پادشاه ایران در تخت جمشید. برخی از پژوهشگران، این مراسم را به نوروز مربوط میدانند.
کوروش دوم، بنیانگذار هخامنشیان، نوروز را در سال ۵۳۸ قبل از میلاد، جشن ملی اعلام کرد. وی در این روز برنامههایی برای ترفیع سربازان، پاکسازی مکانهای همگانی و خانه های شخصی و بخشش محکومان اجرا مینمود.[۷] این آیینها در زمان دیگر پادشاهان هخامنشی نیز برگزار میشده است. در زمان داریوش یکم، مراسم نوروز در تخت جمشید برگزار میشد. البته در سنگنوشتههای بهجا مانده از دوران هخامنشیان، بهطور مستقیم اشارهای به برگزاری نوروز نشده است.[۵] اما بررسی ها بر روی این سنگنوشتهها نشان میدهد که مردم در دوران هخامنشیان با جشنهای نوروز آشنا بودهاند،[۸] و هخامنشیان نوروز را با شکوه و بزرگی جشن میگرفتهاند.[۵][۹] شواهد نشان میدهد داریوش اول هخامنشی، به مناسبت نوروز در سال ۴۱۶ قبل از میلاد سکهای از جنس طلا ضرب نمود که در یک سوی آن سربازی در حال تیراندازی نشان داده شده است.[۷]
در دوران هخامنشی، جشن نوروز در بازهای زمانی میان ۲۱ اسفند تا ۱۹ اردیبهشت برگزار میشده است.[۹]
[ویرایش] نوروز در زمان اشکانیان و ساسانیان
در زمان اشکانیان و ساسانیان نیز نوروز گرامی داشته میشد. در این دوران، جشنهای متعددی در طول یک سال برگزار میشد که مهمترین آنها نوروز و مهرگان بوده است. برگزاری جشن نوروز در دوران ساسانیان چند روز (دست کم شش روز) طول میکشید و به دو دوره نوروز کوچک و نوروز بزرگ تقسیم میشد. نوروز کوچک یا نوروز عامه پنج روز بود و از یکم تا پنجم فروردین گرامی داشته میشد و روز ششم فروردین (خردادروز)، جشن نوروز بزرگ یا نوروز خاصه برپا میشد.[۸] در هر یک از روزهای نوروز عامه، طبقهای از طبقات مردم (دهقانان، روحانیان، سپاهیان، پیشهوران و اشراف) به دیدار شاه میآمدند و شاه به سخنان آنها گوش میداد و برای حل مشکلات آنها دستور صادر میکرد. در روز ششم، شاه حق طبقات گوناگون مردم را ادا کرده بود و در این روز، تنها نزدیکان شاه به حضور وی میآمدند.[۱۰]
شواهدی وجود دارد که در دوران ساسانی سالهای کبیسه رعایت نمیشدهاست. بنابراین نوروز هر چهار سال، یک روز از موعد اصلی خود (آغاز برج حمل) عقب میماند و درنتیجه زمان نوروز در این دوران همواره ثابت نبوده و در فصل های گوناگون سال جاری بوده است.[۱۱]
اردشیر بابکان، بنیان گذار سلسله ساسانیان، در سال ۲۳۰ میلادی از دولت روم که از وی شکست خورده بود، خواست که نوروز را در این کشور به رسمیت بشناسند. این درخواست مورد پذیرش سنای روم قرار گرفت و نوروز در قلمرو روم به Lupercal معروف شد.[۷]
در دوران ساسانیان، ۲۵ روز پیش از آغاز بهار، در دوازده ستون که از خشت خام برپا میکردند، انواع حبوبات و غلات (برنج، گندم، جو، نخود، ارزن، و لوبیا) را میکاشتند و تا روز شانزدهم فروردین آنها را جمع نمیکردند. هر کدام از این گیاهان که بارورتر شود، در آن سال محصول بهتری خواهد داد. در این دوران همچنین متداول بود که در بامداد نوروز، مردم به یکدیگر آب بپاشند.[۱۰] از زمان هرمز اول مرسوم شد که مردم در شب نوروز آتش روشن نمایند.[۱۰] همچنین از زمان هرمز دوم، رسم دادن سکه در نوروز بهعنوان عیدی متداول شد. [۷]
[ویرایش] نوروز پس از اسلام
از برگزاری آیینهای نوروز در زمان امویان نشانهای در دست نیست و در زمان عباسیان نیز به نظر میرسد که خلفا گاهی برای پذیرش هدایای مردمی، از نوروز استقبال میکردهاند. با روی کار آمدن سلسلههای سامانیان و آل بویه، جشن نوروز با گستردگی بیشتری برگزار شد.[۸]
در دوران سلجوقیان، به دستور جلالالدین ملکشاه سلجوقی تعدادی از ستاره شناسان ایرانی از جمله خیام برای بهترسازی گاهشمار ایرانی گرد هم آمدند. این گروه، نوروز را در یکم بهار قرار دادند و جایگاه آن را ثابت نمودند.[۸] بر اساس این گاهشمار که به تقویم جلالی معروف شد، برای ثابت ماندن نوروز در آغاز بهار، مقرر شد که هر چهار سال یکبار، تعداد روزهای سال را (بهجای ۳۶۵ روز)، برابر با ۳۶۶ روز در نظر بگیرند. طبق این قاعده، میبایست پس از انجام این کار در ۷ دوره، در دوره هشتم، به جای سال چهارم، بر سال پنجم یک روز بیفزایند. این گاهشمار از سال ۳۹۲ هجری آغاز شد.[۱۱]
نوروز در دوران صفویان نیز برگزار میشد. در سال ۱۵۹۷ میلادی، شاه عباس صفوی مراسم نوروز را در عمارت نقش جهان اصفهان برگزار نمود و این شهر را پایتخت همیشگی ایران اعلام نمود.[۷]
[ویرایش] نوروز در دوران معاصر
نوروز بهعنوان یک میراث فرهنگی در دوران معاصر همواره مورد توجه مردم قرار داشته و هرساله برگزار میشود. البته برگزاری جشن نوروز بهصورت آشکار در برخی از کشورها توسط برخی حکومتها برای مدتزمانی ممنوع بوده است. حکومت شوروی برگزاری جشن نوروز را در برخی از کشورهای آسیای میانه مانند ترکمنستان، قرقیزستان و تاجیکستان ممنوع کرده بود و این ممنوعیت تا زمان میخائیل گورباچف ادامه داشت. با این وجود، مردم این مناطق نوروز را بهگونه ی پنهانی و یا در روستاها جشن میگرفتهاند.[۱۲] [۱۳] همچنین برخی از مردم این مناطق برای جلب موافقت مقامات محلی نام دیگری بر روی نوروز میگذاشتند؛ بهطور مثال در تاجیکستان، مردم با اتلاق جشن لاله یا جشن ۸ مارس سعی میکردند که آیینهای نوروز را بی مخالفت مقامات دولتی به جای آورند.[۵] همچنین در افغانستان، در دوران حکومت طالبان، برگزاری جشن نوروز ممنوع بود و این حکومت تنها تقویم هجری قمری را به رسمیت میشناخت.[۱]
[ویرایش] جغرافیای نوروز
-
منطقهای که در آن جشن نوروز برگزار میشد، امروزه شامل چند کشور میشود. نوروز همچنان در این کشورها جشن گرفته میشود. با وجودی که بسیاری از آیینهای نوروزی در این کشورها بهصورت مشابه در این کشورها برگزار میشود، اما برخی آیینهای نوروز در این کشورها دارای تفاوتهایی با یکدیگر هستند. بهطور مثال در افغانستان در روز اول نوروز، سفره هفتمیوه میچینند ولی در ایران، سفره هفت سین میاندازند.
همچنین کشورهایی مانند مصر و چین جزو سرزمینهایی نیستند که در آنها نوروز جشن گرفته میشد، اما امروزه جشنهایی مشابه جشن نوروز در این کشورها برگزار میشود.
[ویرایش] خانهتکانی
خانهتکانی یکی از آیینهای نوروزی است که مردم بیشتر مناطقی که نوروز را جشن میگیرند به آن پایبندند. در این آیین، تمام خانه و وسایل آن در آستانه نوروز گردگیری، شستشو و تمیز میشوند. [۱۴] این آیین در کشورهای مختلف از جمله ایران، تاجیکستان و افغانستان برگزار میشود. [۱۵]
[ویرایش] آتشافروزی
رسم افروختن آتش، از زمانهای کهن در مناطق نوروز متداول شده است. در ایران و بخشهایی از افغانستان، این رسم بهصورت روشن کردن آتش در شب آخرین چهارشنبه سال متداول است. این مراسم چهارشنبهسوری نام دارد. [۱۵] پریدن از روی آتش در ایام نوروز در ترکمنستان نیز رایج است. [۱۶]
همچنین رسم افروختن آتش در بامداد نوروز بر پشت بامها در میان برخی از زرتشتیان (از جمله در برخی از روستاهای یزد در ایران) مرسوم است. [۱۷]
[ویرایش] سفرههای نوروزی
سفره هفت سین از سفرههای نوروزی است که در ایران و برخی از نقاط افغانستان رایج است.
سفرههای نوروزی یکی از آیینهای مشترک در مراسم نوروز در بین مردمی است که نوروز را جشن میگیرند. در بسیاری از نقاط ایران و برخی از نقاط افغانستان، سفره هفت سین پهن میشود. در این سفره هفت چیز قرار میگیرد که با حرف سین آغاز شده باشد؛ مثل سرکه، سنجد، سمنو، سیب و ... [۱۸] [۱۹]
در کابل و شهرهای شمالی افغانستان، سفره هفت میوه متداول است. در این سفره، هفت میوه قرار میگیرد، از جمله؛ کشمش سبز و سرخ، چارمغز، بادام، پسته، زردآلو و سنجد. [۱۸] چیدن سفرهای مشابه با استفاده از میوه خشک شده، در بین شیعیان پاکستان هم مرسوم است. [۲۰]
علاوه بر این، سفره هفت شین در میان زرتشتیان، و سفره هفت میم در برخی نقاط واقع در استان فارس در ایران متداول است. [۱۹] در جمهوری آذربایجان نیز بدون توجه به عدد هفت، بر روی سفرههای نوروزی خود، آجیل قرار میدهند. [۲۰]
[ویرایش] غذاهای نوروزی
یکی از متداولترین غذاهایی که به مناسبت نوروز پخته میشود، سمنو (سمنک، سومنک، سوملک، سمنی، سمنه) است. این غذا با استفاده از جوانه گندم تهیه میشود. در بیشتر کشورهایی که نوروز را جشن میگیرند، این غذا طبخ میشود. در برخی از کشورها، پختن این غذا با آیینهای خاصی همراه است. زنان و دختران در مناطق مختلف افغانستان، تاجیکستان [۲]، ترکمنستان [۲۱] و ازبکستان [۲۲] سمنو را بهصورت دستهجمعی و گاه در طول شب میپزند و درهنگام پختن آن سرودهای مخصوصی میخوانند. بهطور مثال در افغانستان در یکی از مشهورترین ترانهها، این بیت مکررا خوانده میشود [۱۸]:
الگو:آخر شعر
پختن غذاهای دیگر نیز در نوروز مرسوم است. بهطور مثال در بخشهایی از ایران؛ سبزی پلو با ماهی، در ترکمنستان؛ نوروزبامه[۲۳]، در قزاقستان؛ اویقی آشار [۲۴]، در بخارا؛ انواع سمبوسه [۲۵] پخته میشود. بهطور کلی پختن غذاهای نوروزی در هر منطقهای که نوروز جشن گرفته میشود مرسوم است و هر منطقهای غذاها و شیرینیهای مخصوص به خود را دارد.
[ویرایش] دید و بازدید
دید و بازدید عید یا عید دیدنی یکی از سنتهای نوروزی است که در بیشتر کشورهایی که آن را جشن میگیرند، متداول است. در برخی از مناطق، یاد کردن از گذشتگان و حاضر شدن بر مزار آنان در نوروز نیز رایج است.
[ویرایش] مسابقات ورزشی
برگزاری مسابقات ورزشی عمومی در معابر شهری و روستایی، یکی دیگر از آیینهایی است که در برخی از کشورها به مناسبت نوروز برگزار میشود. در ترکمنستان، مردان و زنان ترکمن، بازیها و سرگرمیهای ویژهای از جمله سوارکاری، کشتی، پرش برای گرفتن دستمال از بلندی و شطرنج برگزار میکنند. برپایی جنگ خروس و شاخزنی قوچها از دیگر مراسمی است که در ترکمنستان برگزار میشود. [۱۶]
در استانهای شمالی افغانستان نیز مسابقات بزکشی به مناسبتهای مختلف از جمله نوروز برگزار میشود. [۲۶]
[ویرایش] طبیعتگردی
مردم ایران روز سیزدهم فروردین، به مکانهای طبیعی مانند پارکها، باغها، جنگلها و ماطق خارج از شهر میروند. این مراسم سیزدهبهدر نام دارد. از کارهای رایج در این جشن، گره زدن سبزه و گفتن دروغ سیزده است. [۲۷] مراسم سیزدهبهدر در مناطق غربی افغانستان ازجمله شهر هرات نیز برگزار میشود. با وجودی که روز سیزدهم فروردین در کشور افغانستان جزو تعطیلات رسمی نیست، اما مردم این مناطق برای گردش در طبیعت، عملا کسب و کار خود را تعطیل میکنند. مردم این منطقه همچنین اولین چهارشنبه سال را نیز با گردش در طبیعت سپری میکنند. [۲۸]
علاوه بر این، ساکنان کابل در افغانستان، در طول دو هفته اول سال برای گردش به همراه خانواده به مناطقی که در آنها گل ارغوان میروید، میروند. [۲۶]
یکی دیگر از آیینهای نوروز که در آسیای میانه و کشور تاجیکستان مرسوم است، مراسم گلگردانی و بلبلخوانی است. گل گردانها از دره و تپه و دامنهٔ کوهها، گل چیده و اهل دهستان خود را از پایان یافتن زمستان و فرا رسیدن عروس سال و آغاز کشت و کار بهاری و آمدن نوروز مژده میدهند."
| |
1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
یکشنبه چهارم اسفند 1387 14:57
خوبان که لاف عاشقی اغلب نمي زنند با ما که می رسند به مذهب* نمي زنند
شيريني شكر همه از ذوق كودكيست ديگر به سن ما به شكر لب نمي زنند
بر ما زبان ز روي سفاهت گشوده اند دردي كشان كه باده مرتب نمي زنند
گفتند سیب غبغب و پستان نار وش* فردوس را که طاق به غبغب نمی زنند
گاهي به جام باده روشن كه حاجت است يك جرعه را به جز به دل شب نمي زنند
عاقل مگر نه عاقبت انديش آبروست پس قید آن به خاطر منصب نمي زنند
دنيا به كام مردم دنيا لذيذ هست پروا گران لجام به مركب نمي زنند
مسجد برای زهد فروشان گذاشتيم از سنگ آب* کاسه دگر تک* نمی زنند
میدان صحبت است زما تا به روز حشر پس نخ نما که دم ز مصاحب نمی زنند
نغزي فدای حرمت شیران پاک زاد كه آنان دگر محک به مجرب نمی زنند
این بیت را اصلاح می کنیم:
پشت بر پشت هم دهیم به مهر
تا رسانیم خویش بر د یوار
بنابر این اینگونه تعاون ملموس تر و محسوس تر خواهد بود


در یکی از غزلهایم در پستهای آرشیوی داشتم :" چو انجیر معابد پای تا سر ریشه در انگیزه ی خاکم "
این هم عکسی از یک انجیر معابد واقعی
* به مذهب=اصطلاحیست که از آن ابدا و هرگز برداشت می گردد
* نار وش= انار گونه شبیه انار
*سنگ آب = کاسه های سنگی بزرگی که برای ذخیره آب درون مساجد می گذاشتند
* تک زدن = اصطلاحیست که اخیرا برای بلند کردن و دزدیدن کاربرد یافته است
فرخنده ميلاد سرور كائنات ،اشرف مخلوقات،خاتم المرسلين،پيام آورنده وحي ودين،حضرت محمد امين(ص)وسلاله پاكش موسس مذهب جعفري حضرت امام جعفر صادق(ع)را تبریک و تهنيت عرض مي نمايم.
1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
موضوع:
شنبه سوم اسفند 1387 11:41
الو... الو ... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟
پس چرا کسی جواب نمیده ؟
یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...
- بله با کی کار داری کوچولو ؟
خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده
- بگو من میشنوم
کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...
- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟
- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :
ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...
و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود ...
1 نوشته شده توسط
حسن عبدی |
لینک ثابت |
Penguin Linksbox
با قرار دادن اين لينك باكس در سايت يا وبلاگتان و اطلاع به ما آمار خود دا تا 1000% افزايش دهيد.